
خاطرم هست سفرهای خانوادگی که جمیعا در هتلی متلی مسافرخانه ای چیزی مستقر میشدیم از ابتدای باز کردن چمدانها مصیبت روز آخر و جمع آوری محتویات لذت مسافرت را از دماغم درمیآورد. ترکیب شدن ویژگی خانوادگی (یا ملی!) عشق به دقیقهی نود با توانایی بالقوه جمعی مان در تبدیل کردن یک چاردیواری به رودهی سگ در کوتاه ترین زمان ممکن را اهل بخیه خوب درک میکنند که هیچ رقمه به هم نمیسازند. البته برای مسافرتهای دسته جمعی که باید به خوش گذراندن طی شود از جهت اینکه آدمهای مایه داری نیستیم که هرروز بخواهیم برنامه سفر جور کنیم یکی دو تا کپسول بی خیالی قضیه دماغ و نگرانی و اینها را کلا منتفی میکند تا روز آخر که خدا بزرگ است. برای سکانس آخر این مسافرتها پدرخانواده چمدان به دست به دنبال قطار آماده حرکت صحنهای آشنا و برای خودش کلی هپی اند است.
ولی حالا در مقیاسی بزرگ تر با این پیش فرض، مسئله بغرنج اثاث کشی را فرض بگیریم. آن هم یک عمر اثاثِ یک خانوادهی نسبتا پرجمعیتِ علاقهمندِ به خاطراتِ مستتر در پسِ وسایلِ زهواردررفته. تصورش مو به تن آدم سیخ میکند. بالاانداختن مدام آن کپسول کذایی دیگر جواب نمیدهد. اوردوز که معرف حضور هست؟ فشار از پایین و چانه زنی از بالای صاحبخانه هم مجالی به این بی خیالی ها نمیدهد. آن هم بعد از یک ماه عقب انداختن موعد تخلیه. باید پــا شد.
این است روزگار من! وسط انبوهی از اثاث تاحدی بسته بندی شده. کنار راهرویی از کارتن که تنها یک نفر میتواند برود و نفر دیگر باید بایستد تا این رد شود تا راه باز شود. لپ تاپ نیمه جانی در بغل. دارم تایپ میکنم. تا در اذهان و خاطرات این وبلاگ ثبت شود. شاید محض عبرت آیندگان.
ــــــمــــــــــــــــــــــیگـــــــــــذرد

عرض شود که یکی از نَعَماتِ جاریِ الهی که پروردگار عالمیان به آدمیان عنایت فرموده، زندگی دسته جمعی و دورِهمی است تا هر کس به فراخور حال خود و نیتی که دارد این وسط توفیق پِلِکیدن حاصل فرماید. و این وضعیت موجب شده تا مردم در شهرها و روستاها برای رفع حاجات به یکدیگر مشغول شده و در بقالیها و صف نانوایی همدیگر را تا جای لازم مورد عنایت قرار دهند برای امرار معاش.
به قول استاد ما -حفظهالله- اگر هر کس بخواهد فقط برای خودش امورات بگذراند و گور پدر دیگران هم بکند این زندگی چیزی نمیشود جز تبلور عالم ملکوتی اسفل السافلین جهنم. لکن میبایست انسان زبان همنوعش را سرش شود و محبتش را به زن و بچهاش و جمله مومنین و مومنات ابراز کند. پرواضح است که محبت، این ودیعهی الهی، تنها با این سروشکل زندگی کردن به منصه ظهور میرسد و میتواند از حالت بالقوه الی الفعل دربیاید. به قول شاعر چه خوش بی همزبونی هر دو سر بی. و البته اظهر من الشمس است که همدلی از همزبونی بهتر هم هست. و این به سرمنزل مقصود منتهی نمیشود جز با درک متقابل. یعنی این که فرد خودش را جای دیگری بگذارد و تا جایی که میتواند زور بزند تا بفهمد که اون یکی چه حالی دارد و چگونه فکر میکند که اینجوری است.
همدلی یعنی اینکه مومن با کفش مومنی دیگر راه برود. البته به قید کسب اجازه از مومنِ صاحبِ کفش و به صورت موقت. با آن راه برود و سختیهای مسیر طی شده و پیش رو را با تنگیها و بعضا سوراخهایی که کف کفش دارد با گوشت و استخوان حس کند و بعد حتی آن را برگرداند. بالفرض شما زن و بچه ندارید ولی مثلا اگر درک کنیم اصغر آقا که امروز بلانسبت اخلاقش سگی است و با زمین و زمان دعوا دارد صبحها از جانب عیال با چه لنگه کفشهایی مورد تفقد قرار میگیرد میتوان درکش کرد تا جایی که دل آدم هم برایش بسوزد.
اصولا همدلی مقولهی بسیار مهمی ست. تا جایی که غربیهای آن را امپاتی به کسر همزه تلفظ میکنند. حس کردن احساسات و جهانبینی دیگری چه بسا راه را برای برقراری رابطهای سالم و صمیمانه با حفظ مسائل شرعی باز میکند. جمله پرمغز آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند که امثالهم آن را در کتب و منابع فراوان داریم موید این نکته است. به قول آن کارگردان ظاهرالصلاح غربزده حتی شاید بزرگترین رسالت هنر هفتم و فیلم نگاه کردن که حقیر نیز بسیار دوست میدارد همین کسب توانایی جای دیگران قرار گرفتن باشد. از این مسائل ظریف و مفید فراوان داریم که آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید چشید. و چیزی که البته بسیار مهم است نیت است. اینکه انسان نیتش را چگونه پاک بکند. بحث ما هم تمام. خداوند همهی ما را بفرماید ان شاءالله.

نمیتوانم بگویم این فیلم را دوست دارم یا نه!
- یک فریم تاریک فاصله -
شرایط قبل و بعد فریم تاریک را در نظر بگیریم. آدمهای قصه آنقدر سرشان در زندگی است که این تفاوت را نمیبینند. حتی شرایط موجود را نوعی ایدهآل به چشم میآید. نوعی پیشرفت. ولی اگر هر کدام در جایگاه ناظری بیرونی قرار بگیرند خوب حس میکنند که لااقل یک جای کار میلنگد.
تماشای این کنتراست یک سوال را طرح میکند: چرا این شد؟
ج- تنوع طلبی د- موش دواندن و توطئهی عدهای
ه- تحجر و واپسگرایی و- گذار از سنت به مدرنیته
ز- از یاد بردن هویت ح- ...
ممکن است جواب، چندتا از این گزینهها یا همه موارد و یا چیزی باشد غیر از اینها.
ولی مطمئنا پاک کردن صورت مسئله پاسخ آن نیست.
پذیرفتن مسئله اولین قدم برای رسیدن به حل آن است.
سوال درد دارد. نگرانی برای پیدا کردن و عملی کردن راه حل از آن بیشتر.
این است که هنوز نمیتوانم بگویم "زندگی با چشمان بسته" را دوست دارم یا نه!
" .. در این کوچه هایی که تاریک هستند.
من از حاصل ضرب تردید وکبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است...
بیا تا نترسم...

"پروردگار ما، اگر فراموش كرديم يا خطا كرديم بر ما مگير.
پروردگار ما، بندى بر ما مَنه چنانكه بر كسانى كه پيش از ما بودند نهادى.
پروردگار ما، و آنچه ما تاب آن را نداريم بر دوش ما منه،
و از ما درگذر
و ما را بيامرز
و بر ما رحمت آر
"
-سوره بقره آیه 286
(1) گلدان اطلسی گوشه حیاط را میشکند، با ماژیک روی دیوار اتاق خط خطی میکند، برای عروسک خواهرش سبیل میکشد، مشقهایش را نمینویسد، حرف بد میزند، علیرغم محبت پدرومادرش به آنها بیادبی میکند، بی اجازه از خانه بیرون میزند، پی بازی و دعوا و شیطنت.
این کودک سرتق شب که با گردن کج به خانه برمیگردد، برای عذرخواهی، پدر و مادرند که حرف در دهانش میگذارند. تا راهش دهند. تا به راهش بیاورند.
(2) آیاتی که در قرآن با "ربنا" و "اللهم" شروع میشوند از مهرآمیزترین آیاتند. به انسان یاد میدهند بخواهد. چه چیزی بخواهد. از چه کسی بخواهد.
(3) 67 آیه از آیات قرآن را که با کلمه ربنا میشوند در ادامه مطلب کپی-پیست شده. به قدر تشنگی باید چشید.
ادامه مطلب

" دارم دروغ میگم؛ دارم میرم شیره كش خونه. معتاد شدم، دارم میرم بعد از اینكه مواد كشیدم جُرم و جنایت كنم. آدم بكشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم میكنم باهاش شبا آدم میكشم، بعد دم صبح دوباره میرم شیره كش خونه. كلی تو این مدت آدم كشتم؛ واسه این كه منو نشناسن سبیل مصنوعی میذارم، بعد میرم آدم میكُشم. كوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ كوش؟ به خاطرِ همینه كه شبا هذیون میگم؛ چون دسته های مافیایی دنبالمن؛ سَرانِ پنجتا خانواده دنبالمن؛ دارن نقشه میكشن این خونه رو با دینامیت بتركونن. یكی از همین شبا هر سه تامون تیكه تیكه میشیم و میریم هوا… یه چیزی بهت بگم مامان؛ آدم بمیره بهتر از اینه كه خُل باشه ولی فكر كنه سالمه "

(یک) من خوبم! اگر کسی احیانا جویای احوالم باشد. از این باب. وگرنه "خوبی" به عنوان یک ارزش و صفت از لحاظ معنایی دایره بسیار گستردهای از سفید محض تا خاکستری تیره دارد که به ما نیامده! جمله خبری بود.
(دو) الان حدود دو سه ماهی میشود که سرِ کارم. شیفتِ عصر یک روزنامه. زیرمجموعه واحد صفحهآرایی. بیزینس دلچسبیست. تا کِرمش به جان آدم نیفتد متوجه نمیشود. ولی از آنجا که میدانم مشاغل وابسته به مطبوعات پرخطرند تا روز موعود توقیف به فکر کاری مطمئنتر برای صبحم هستم.
(سه) هرچند دور از وبلاگ و نوشتههای دوستان نبودم ولی دلم برای نوشتن و پیگیری جدی تر وبلاگ تنگ شده. که زود به زود از حال و روزم و آنچه موجب تحریک شاخکهایم میشود بنویسم. حالا نه خیلی هم زود به زود. دیر به دیر تا حدامکان منظم با فاصلههای کمتر.
(چاهار) تو فکر اینم که دستی به سر و روی این قالب بکشم. از امروز یک روزشمار برای تعیین فاصله حرف تا عمل استارت میخورد. فاصله حرف تا عمل برای مصوبهای نیم فوریتی.
(پنج) در صورت رویت این نوشته یقین بدانید این پست همچون چند پست سلفش دچار سرنوشت امحا یا ثبت موقت نگردیده است. به افتخارش!
یادم باشد یک لیست از آدمهایی که نمیخواهم مثلشان باشم تهیه کنم.
یادم باشد سرفرصت خط بزنم از اینها آنهایی را که اگر بخواهم هم نمیتوانم بشوم.
یادم باشد معلوم کنم با ارادهام چند چندم.
کابوس های مادرم«
امید و حسرت«
کفش متقابل«
زندگی با چشمان بسته«
یک و سی و هشت دقیقه«
تردید و کبریت«
بر دوش ما مَنه!«
وقتی برسه به اینجا«
In Parentheses«
بلک لیست«
سریال قابیل«
مشق خطخطی«
در باب عشق و نفرت«
فستیوالی با طعم کتاب«
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد«
آش شلهقلمکار3«
عنوان ندارد«
مانیفست«
تعلیم اللغة العربية«
میکمکس«


