
هواپیماهای آمریکایی که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان پس پسکی از زمین بلند می شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده ی آلمانی پس پسکی پرواز می کردند و ترکش خمپاره ها و گلوله ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می مکیدند. با بمب افکن های سرنگون شده آمریکایی نیز همین معامله را کردند و این هواپیماها پس پسکی از زمین بلند شدند و به گروه خود پیوستند.
افرار نیروی هوایی آمریکا یونیفرمهایشان را پس دادندو دانش آموزان دبیرستانی شدند. و هیتلر کودک شیرخواره ای شد. بیلی پیل گریم پیش خود چنین تصور می کرد. این قسمت در فیلم نبود. بیلی بر اساس قرائن آینده را پیش بینی میکرد. همه دوباره بچه می شدند، همه انسانها بدون استثنا از جنبه زیست شناسی با هم دست به یکی می کردندو دو انسان کامل به نامهای آدم و حوا را به وجود می آوردند. بیلی پیش خود چنین خیال میکرد."
کتاب سلاخ خانه ی شماره پنج کتاب معرکه ایه! یک جورایی گزارش مالیخولیایی خاطره ای از جنگ جهانی
دومه از زبان آقای نویسنده: کورت ونه گات جونیور. جریان از این قراره که آمریکا درجهت تقویت متفقین برای کندن شر آلمانهای نازی نیرو میفرسته که از قضا کورت خودمان هم جزو گروه ارسالی ها رقم میخوره. آن هم چه گروهی: یک مشت آمریکایی درب و داغان که تنها رسانه ها برای خالی کردن ته دل آلمانها گنده شان کرده بودند. همان عملیات اولی نه دومی همه زمینگیر میشوند و اسیر ارتش هیتلر. بخوام یه کم دیگه تعریف کنم میبرندشان به یک شهر کوچک،درسدن، برای کار اجباری که از قضا با بمباران متفقین بعد از آن معروف هم میشود. اسیرها آزاد میشوند و برمیگردند آمریکا ولی دیگر هیچ وقت آدم قبلی نبودند. بلی، رسم روزگار چنین است.تیکه ی تماشای مستند از تلویزیون به صورت وارونه که از کتاب انتخاب کردم نمونه ایست از ذهن شیزوفرنیک سرباز از جنگ برگشته.
- واقعه ی درسدن در سال 1945 با بمب های آتشزای ناپالم باعث مرگ 135000 نفر میشود.
- در مقام مقایسه با هیروشیما که 71379 نفر کشته داد میتواند پیامی برای منادیان خلع سلاح اتمی باشد.
- رمان سلاخ خانه شماره پنج در سال 1969 براساس تجربیات شخصی نویسنده نوشته شده است.
- کتاب با ترجمه ی انصافا عالی علی اصغر بهرامی توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده.
*خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
پ.ن۱: چند هفته است دلم هوای ایوان های رواق دارالحفاظ حرم امام رضا(ع) رو کرده. اگر گرین کارت طلبیدنش مهیا بشه به یک ساعتش هم قانع ام.
پ.ن۲: به این نتیجه رسیدم که اراده ی خدا از جنس فاصله های خواستن ها تا توانستن های ما نیست. بگوید بشود "درجا" می شود. حتی به میان پرده ی "زندگی شیرین می شود...!" هم نیاز ندارد. چقدر خوبه آدم٬ همچین خدایی داره..
بنی اسرائیل به سرپرستی موسی باروبنه جمع میکنند و شبانه از زیرنگاه ماموران فرعون جیم میزنند و راه ساحل نیل درپیش میگیرند. امواج خروشان نیل٬ رام خدای موسی میشوند و قوم نگران را به بستر رود عظیم بار میدهند. آن طرف نیل زندگی جدیدی در انتظارشان است. با خیالی آسوده از فرعون غرق شده میتوانند برای ساخت تمدن دینی شان آستین بالا بزنند و لذت دنیا و آخرتشان را با هم یکجا ببرند.
البته برای رسیدن به آن نعمات وعده داده شده یک سنجشِ پختگی و آزمونی ورودی پیش نیاز است. حالا حالا باید در برزخی بین مصر و سرزمین مقدس راه بروند و همزمان لیاقتشان را هم نشان بدهند. برای کم صبری های شان هم پیش بینی هایی شده. سوز صحرا با ابری سایه گستر و ضعف گرسنگی شان با ترانگبین و بلدرچین های آماده ی طبخ تسکین داده میشود.
نوبت به پیچیدن نسخه و دستورالعمل که میرسد موسی قوم را برای سی روز به برادرش هارون می سپارد و رهسپار کوه طور میشود. سی روز میگذرد و موسی از کوه برنمی گردد. بنی اسرائیل حوصله اش سر میرود. از طرفی نیز زمزمه هایی مبنی بر فوت موسی شنیده میشود و بنی اسرائیل خود را از مصر رانده از سرزمین موعود مانده می یابد. اینجاست که سامری نامی درجا دست به کار شد. روز سی و پنجم پیشنهاد جمع آوری طلاها و زیورآلات غنیمتی را میدهد و روز سی پنجم و ششم و هفتم ترتیب آب کردن و قالب گیری گوساله ای استثنایی را میدهد. 
روز سی ونهم گوساله ای با طراحی مخصوص فوق العاده که صدای "ما ما" ی لطیف و گوش نوازی از آن شنیده میشد برای قوم ندید پدید بنی اسرائیل رونمایی شد. سامری تاکید می کند این همان معبود شماست که موسی اشتباهی در کوه طور به دنبالش رفته و خودش را به هلاکت کشانده. جملگی در برابر این اثر هنری معجزه گونه دل و دین از کف بدادند و در ترجیح معبود دیدنی و محسوس بر معبودی که تنها موسی میتوانست ببیندش شکی به خود راه ندادند.
موسی فردایش با دست پر برمیگردد ولی همه آنچه کاشته بود را برباد رفته و دامان بنی اسرائیل را آلوده به بدترین انواع شرکها می یابد. ابتدا برادرش را خفت میکند که چرا شاهد گمراهی اینان بودی و چیزی نگفتی. هارون با توضیح آنچه گذشته و حرف نافهمی بنی اسرائیل خود را تبرئه میکند. موسی سراغ سامری می رود که چطور این کار را کردی. سامری رمز موفقیتش برای ساخت این گوساله را مشتی "خاک پای جبرئیل" عنوان میکند که در ملاط مجسمه ریخته و اینطور جان گرفته.*
از طرد شدن سامری و سوزاندن گوساله و ریختنش در دریا که بگذریم خدا این ماجرا را نیز جزو امتحاناتش از بنی اسرائیل لیست میکند. نکته انحرافی این تست٬ صدا دار شدن این ساخته ی سامری به اذن خدا بود و نکته ی کنکوری اش ناتوانی گوساله ی مذکور بوده که نمی توانسته خواسته هایشان را برآورد و نفع و ضرری برای پرستش شوندگانش داشته باشد. هارون هم که گلوی خودش را پاره میکرده برای روشن کردن مردم حجت تمام کننده ی ماجرا.
از این سامری ها به همراه گوساله شان٬ خدا فراوان برای ما فرستاده و میفرستد و البته دوره به دوره هم با نکات انحرافی و کنکوری پیچیده تر. تمیز دادن اینها از نشانه ها و معجزات الهی که به عقل ما سپرده شده و چشم و گوش باز ما٬ از دشوار ترین کارهاست.. فتامّل!
* رجوع شود به آیات ۷۷ تا ۹۷ سوره ی طه.
- بله. درحال حاضر پشت بند ناطور دشت٬ کتاب کافه پیانو رو در دست دارم.
- از مشوقین من در این امر بعد از پدر و مادرم که واقعا منو به این راه سوق دادن و ازشون متشکرم٬ ترافیک تهران هست. خصوصا بعضی گره های کورِ پدرمادردار که حس میکنم بهشون چقدر مدیونم.
- خواهش میکنم. البته من کوچکتر از اونی هستم بتونم پیامی داشته باشم ولی پیامی که برای هم سال های خودم دارم اینه که در بلند شدن توی اتوبوس و دادن جاشون به افراد سن و سال دار دست دست نکنند تا کمتر امثال ما کتاب بدست ها مورد چشم غره قرار بگیریم که هم کتاب کوفتمان می شود و هم اینکه ناگزیر به وایسادنیم هممون.
- اوکی٬ باشه٬ مرسی ... یاعلی! ╔
به نظر شما با جمله ی بالا به عنوان دیالوگ پایانی یک تماس تلفنی٬ می توان چند لایه از شخصیت گوینده را واکاوی کرد؟
¤ ترجیحا عدد مورد نظر را به ۲۰۰۰۹۰ ارسال کنید. ¤
جلد نخست ارباب حلقهها جایی هست که یاران حلقه راهشان را ناچاراً از زیرزمینهای هراسناک موریا میگذرانند. فرودو متوجه سایهای میشود که چند روز است تعقیبشان میکند.با گاندلف صحبت میکند و گاندلف میگوید مدتهاست میداند گولوم منحوس در تعقیب آنهاست. فرودو می پرسد پس چرا همین حالا دخلش را نیاوریم. گاندلف خردمند میگوید: شاید هنوز وظیفه تاریخی دارد که باید انجام دهد..ما از پایان ماجرا بیخبریم.
گولوم زنده میماند.
کسانی که کتاب را خوانده یا فیلم را دیدهاند میدانند که در واپسین لحظات ارباب حلقهها وقتی فرودو هم اسیر وسوسه حلقه میشود و دیری نمانده که جنگ به نفع نیروی تاریکی مغلوبه شود ، این گولوم است که حریصانه انگشت فرودو را با دندان میکند و به همراه حلقه به عمق جهنم سقوط میکند . هم بازی خودش را کامل میکند و هم جهان را از شر حلقه میرهاند.

کتاب دا دست من هم رسید و الان چند روزی هست که تمامش کرده ام. کتاب روایت خاطرات یک خانواده ی ساکن خرمشهر است که در ابتدای جنگ تحمیلی و رسیدن خط مقدم جبهه به پشت دیوارهای خانه شان به شدت درگیر جنگ می شوند. جذابیت کتاب٬ نگاه غیرنظامی و زنانه ی راوی ماجرا یعنی خانم سیده زهرا حسینی از آن دوره است.
دختر بزرگ خانواده که در ۱۷ سالگی٬ مجموعه سوابقی از سرم وصل کردن در درمانگاه مسجد جامع گرفته تا توزیع غذا در خط مقدم دفاع چریکی و شستشوی جنازه های درب و داغان در غسالخانه را به لیست تجربیاتش اضافه کرده و می تواند تلخی هایش را مزه مزه به مخاطب منتقل می کند. البته برای روایت٬ کار به یک نویسنده سپرده شده تا جلوه ی ادبی و نگارشی٬ خواننده را با وجود از این شاخه به آن شاخه پریدن های مکرر تا آخر کتاب با خودش بکشاند.
دا به گویش کردی یعنی مادر و کتاب از جهت ادای دین به زنان و مادران زخم خورده ولی سربلند دفاع مقدس اثری متفاوت است. بیانی روان و ملموس از وقایع در کنار توصیفات شدیدا دقیق و جزئی از این دوره ی تاریخی به این کتاب قطور جذابیتی داده که برای نسل جنگ ندیده که هیچ٬ برای آدمهایی که آن زمان دستی بر آتش داشته اند نیز تازه و کشف نشده است. چنین بیان عریانی از تلخی های دفاع مقدس که تا سالها بین هنرمندان تابو شناخته میشده از عوامل موفقیت کتاب است. تا جایی که به لقب سینمایی ترین کتاب حوزه ی دفاع مقدس رسیده و سینماگرانی مثل تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی برای ساخت سینمایی آن ابراز علاقه کرده اند.
البته اگر بخواهند بر رسم امانت داری برای تبدیل کتاب به فیلمنامه پافشاری کنند گمان کنم با درجه ی بندی سینمایی٬ به عزیزان زیر دوازده سال و بیماران قلبی توصیه نشود. خصوصا به خاطر سکانس مرده شور خانه ی قبرستان خرمشهر و صحنه های تارانتینویی پاشیدگی لزج مغز و اقدام به جمع آوریش با چشم بسته توسط نقش اول فیلم!
در کل کتابی است خواندنی. اگر خریدها و اهداهای دست و دلبازانه ی سازمان های دولتی را از عوامل رسیدن به چاپ هفتادم کنار بگذاریم این انعکاس واقع گرایانه و توصیفات جزئی رمز موفقیت کتاب است. بیانی بدون سرپوش گذاشتن و پایبندی به مصلحت های ساختگی مقدس مابانه. بیانی که نسل جوان و پرپرسش امروز مصرانه خواهان آن است و دریغش میدارند.
پیشنهاد میکنم اگر طلبه ی خواندنش شدید شما هم از راه امانت کتاب از کتابخانه اقدام به خواندنش یا حتی ناخنک زدن بهش بکنید تا در طول مطالعه قیمت کتاب (یازده هزار تومان ناقابل) و مقایسه ی آن با پس اندازتان٬ تمرکز مطالعه را به هم نزند.
بیست و دوم شهریور روز مهمیه! از این جهت که دقیقا کسر یکْ \ سیصدوشصت و پنج ممیز بیست و پنج صدم اُم از جمعیت بشر (با احتساب سال کبیسه) در این روز خاص به دنیا اومدن. البته که جمعیت کمی نیست. من هم در رقم زدن این افتخار٬ بیست و پنج سال است سهم مختصری دارم. ![]()
" اگر خدا بخواهد میشود ماه رمضان را به عنوان نقطه ی عطفی در زندگانی قرار داد. [البته مجموعه ی به هم پیوسته ای از نقاط عطف!] عطفی که شیب منفی نمودارمان را مثبت کند یا شیب مثبت افتان و خیزان را به یک شیب نزدیک به هذلولوی قرص و قائم متمایل گرداند."
پ.ن۱: من خوبم! از جهت وضعیت سلامت عمومی فیزیولوژی و تا حدی روانی.
ملالی نیست جز یک ال سی دی خراب و عدم دسترسی به اینترنت با فراغ بال ...
(۱) در بحث انتخاب دوجور انتخاب داریم. بین چند گزینه یا انتخاب میکنیم کدام را میخواهیم یا از کنار گذاشتن آنهایی که نمی خواهیم به نتیجه میرسیم. مطمئنا روش اول انتخاب، پخته تر است چون از روی شناخت است و نتیجه ی آن از کنار گذاشتن چاله ها و برگزیدن احتمالا چاه سرپوشیده بهتر خواهد بود.
روش دوم انتخاب در دوره های انتخابات مردم احساساتی ایران نقش تاثیر گذاری دارد. انتخابی که به معنی "نه" گفتن به دیگری است. نتایج شگفت آور بعضی از دوره های انتخابات از این "نه" گفتن نشات میگیرد. مثل دوم خرداد ۷۶ یا سوم تیر ۸۴. حتی افت رای دوره ی دوم آقای خاتمی هم به معنی حمایت از برنامه ی رقیب نیست، مخالفت با روش چهارساله دولت است. این نکته هم قابل ذکر است که هرچه انتخاب مردم در انتخابات به سمت تاییدی شدن برود و نه نفی رقیب، نشان می دهد بلوغ سیاسی مردم به رشد بهتری رسیده است.
(۲) تجربه نشان داده، میشود روی آرای نفی کننده به عنوان برگ برنده نتیجه انتخابات حساب باز کرد. چنان که در انتخابات اخیر حامیان دو کاندیدای رقیب یکی با پرونده سازی و دیگری با تهیه مستندات سعی کردند نتیجه انتخابات غیرقابل پیش بینی را از به نفع خود برگردانند. از آنجا که تحلیل گران از نارضایتی شدید بخشی از مردم در مقابل رضایت نسبی بخشی دیگر که از عملکرد ۴ ساله ی دولت نهم ریشه میگیرد خبر میدادند حامیان دولت سعی کردند برای نفی رقیب خوش سابقه عامل نفی پیدا کنند تا از استراتژی نفی رقیب بی بهره نمانند. به میان آوردن اسم آیت الله هاشمی و پله قرار دادن ایشان به تجربه ی دوره ی قبل هم از این نوع جلب رای بود.
(۳) به اذعان تحلیلگران دو طرف، عملکرد دولت نهم خود بهترین عامل برای هموار کردن راه انتخابات برای هر رقیبی که میخواست به صحنه بیاید به حساب می آمد. بخش بزرگی از مردم که شامل اکثریت طبقه ی متوسط جامعه می شود به شدت اعلام نارضایتی میکردند. دلایل این عدم رضایت قابل بررسی است. عملکرد دولت نهم در برنامه ریزی و اجرا به شدت لنگ میزند. سیاست های اقتصادی علی رغم آمارهای خوشگل آه از نهاد مردم درآورده. تورم ۲۵.۴ درصدی در پایان دوره غیرقابل حاشاست. عدم صداقت و برخوردهای ریاکارانه دولتمردان از رده های بالا تا پایین توی ذوق مردم میزند. ماجراجویی های سیاست خارجی و الی آخر که اظهر من الشمس است.
(۴) انتخاباتی عجیب برگزار شد و نتیجه ای شوک آور را جلوی چشم مردم گذاشتند. در این انتخابات از مردمی لااقل به زعم خودشان ۱۳ میلیون و البته یه کم(!) بیشتر، "نه!" ای محکم به ادامه کار دولت شنیده شد. "نه" محکم همراه با تردیدهای بدون پاسخ و نادیده گرفته شده، رسید به آنجا که از جان هم مایه میگذارند. این بار چپ و راست و گردانندگان پروژه انتخابات با شوک بزرگی از طرف مردم روبرو شدند. تناقضات برخورد و تحلیل ها از هفته اول و دوم بعد از انتخابات نشانه ی این شوک بود. تحلیل "انقلاب مخملی وابسته" به نظرم بزرگترین اشتباه بود. اصولا انقلاب مخملی انقلاب غیرخشن علیه حکومتی دیکتاتور معنی می دهد. تایید امکان وقوع انقلاب مخملی یعنی تایید وجود دیکتاتوری. درضمن مگر انقلاب مردمی وابسته هم داریم؟ کودتای وابسته داریم ولی جنبش مردمی وابسته امکان وقوع ندارد.
(۵) شهادت میدهم این "نه" معترضین تنها فقط علیه شخص احمدی نژاد بود. نه قانون اساسی و نه نظام جمهوری اسلامی. ولی این اعلام نارضایتی ابتدا با نادیده گرفتن بعد با برخورد پرخاشجویانه رفته رفته پیچیده تر شده. تبدیل به خشمی شده که به رده های بالا بالای نظام هم دارد ساییده می شود. دیگر قبرستان محدوده ی امنیتی نیست که با شدیدترین شکل مردم را متفرق میکنند.
(۶) تحلیل من این است که طبقه ی میانی جامعه با نتیجه ی حاصل شده به شدت مشکل دارد. طبقه ی متوسط از اول هم جزو مخاطبان جانمازآبکشی پوپولیستی نبوده اند. برخلاف طبقه ی مستضعف که به دیدن و دست مالیدن به قهرمان شان و شاید وامی دویست هزار تومانی کیفور میشوند و برخلاف بی خیالی طبقه ی بی درد که در هر صورت گلیم خودش را از آب بیرون میکشد تحمل ادامه این وضع را ندارد و از این دو قشر در جامعه بسیار تاثیرگذارترند. طبقه ای که نگوییم بیشتر لااقل همپای غم نان، درد فرهنگ هم دارد. نخبگان و هنرمندان ریشه در این طبقه دارند. ولی دولت دست در دست صداوسیما دارند از این طبقه دشمن برای نظام درست میکنند. مردم میبینند تصفیه ی در سطح حاکمیت که شبیه یک تسویه حساب انتقام جویانه است، کم کم از رده های بالای مدیریتی به مردم هم دارد میرسد.
(۷) عدم توجه و نادیده گرفتن این بخش عظیم از مردم که حکم استخوان بندی جامعه را دارند تبعات امنیتی دارد برای هر نظامی. لج کردن و درافتادن که دیگر جای خود دارد. بیاید این وسط خونی هم به ناحق ریخته شود. ای کاش این خونها ریخته نمی شد. خون دامنگیر است. قصد ندارند از این به بعد حکومت را با زور دگنک و قدم به قدم گارد ویژه اداره بکنند که. نمی دانم!
پ.ن۱: به مناسبت نیمه شعبان بیتی هم تقدیم میکنم که آن یکی مصرعش را یادم نیست!
نمیدونم چی چی ... درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود ... نمی دونم چی چی
خوبی اش این است که با ظهور موعود، حق و باطل از این به هم آمیختگی اش درمی آید و تکلیف همه روشن میشود. می شویم شهروندان اتوپیای گل و بلبل وعده داده شده و حالش را میبریم و لایقینش گردن شان به تیغه ی ذوالفقار حضرتش متبرک میشود.
بعدالتحریر۱: شده بودم ترمز دستی خودم تا این وبلاگ حقیر فی الپرانتز را به Havadese Akhir News تبدیل نکنم. وگرنه گزارشهایی در می اومد که یکی از این دایره های قرمز توخالی ترسیم میشد دوره عنوان وبلاگ و لفظ غربزده ی Wanted حک میشد زیر عکس بنده. این پست هم پیش اومد دیگه! از همین جا به برادران عزیز و گمنام عرض شود که انکار نمیکنم مطمئنا نظرات و تحلیل های بنده جای فکر بیشتر و بازبینی دارد. البته اگر اتاق فکرش در نقاط خوش آب و هوای تهران با ابزار و متد پیشرفته ی دوستان مهیا باشد.![]()








