تبليغاتX
فی الپرانتز (...)

بالاخره حل شد. سه ماه اضافه خدمتی که به خاطر غیبت حک کرده بودند تو برگه سبز نظام وظیفه پاک شد. اونایی که رفتن خدمت میدونن، وگرنه من که بار اولمه، واسه سربازی یک روز اضافه خدمتش هم زور داره. قد یک سال میگذره. دیگه حساب کنید 90 روز که هر روزش باید تا مغز استخوان تنبیه این عادت دقیقه نودی مان را بکشیم چطور میگذرد. البته ارسال دفترچه درست روز 29 اسفند سال کبیسه چند دقیقه بعد از دقیقه نود به حساب میاد. شکر خدا دوستان سازمان عریض و نسبتا طویل نظام وظیفه، 8 روز تاخیر پلیس به علاوه دهی ها رو بر اساس قانون زیر سیبیلی رد کردند و مشکل حل شد. دیگه دیگه... تا آخر این ماه فرصت دارم از دوران شیرین قبل از اعزام نهایت استفاده رو ببرم.

پ.ن1: از دوستان خدمت رفته خواهشمند است اگر توصیه ای چیزی برای اعزام آموزشی و پیچ و خمش دارند دریغ نفرمایند.

پ.ن2: میان هشت تا آدرسی که برای معرفی به پادگان لیست شده بود کهریزک هم بود. خوب شد موقع انتخاب رشته و دانشگاه ذره ای علاقه به رشته ی پزشکی در دل نداشتم. یحتمل این هم از الطاف خفیه ی الهی بوده که شامل حال جوانی مان شده.

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | یکم آذر 1388 |

دانلود با رزولوشن 768×1024

دانلود با رزولوشن 800×1280

[فتوشاپ من]
نوشته شده توسط علیرضا | بیستم آبان 1388 |
" بیلی به ساعت روی اجاق گاز نگاه کرد. تا آمدن بشقاب پرنده هنوز یک ساعت وقت مانده بود. وارد سالن شد، گردن بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حرکت میداد. تلویزیون را روشن کرد. کمی در بعد زمان چندپاره شد. بیلی فیلم آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکنهای آمریکا در جنگ دوم جهانی بود و درباره مردان شجاعی که آنها را به پرواز درمی آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا میکرد داستان آن چنین بود:
هواپیماهای آمریکایی که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان پس پسکی از زمین بلند می شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده ی آلمانی پس پسکی پرواز می کردند و ترکش خمپاره ها و گلوله ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می مکیدند. با بمب افکن های سرنگون شده آمریکایی نیز همین معامله را کردند و این هواپیماها پس پسکی از زمین بلند شدند و به گروه خود پیوستند.
گروه هوایماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله های آتش می سوخت پرواز می کردند. بمب افکنها دریچه های مخزن بمب هایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله های آتش را کوچک کردند، آنها را به درون ظرفهای فولادی استوانه ای مکیدند و ظرفهای استوانه ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرفها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند. آلمانیهای پایین نیز دارای دستگاههای معجزه آسایی بودند که از لوله های فولادی دراز ساخته شده بود. با استفاده از این دستگاهها تعداد دیگری از ترکش خمپاره ها را از بدنه ی هواپیما و تن خدمه آنها مکیدند. با وجود این هنوز هم عده ای از آمریکایی ها زخمی بودند و وضع بعضی از هواپیماها بسیار بد بود. اما در آسمان فرانسه بار دیگر سروکله جنگنده های آلمانی پیدا شد و همه چیز و همه کس به حال اول خود بازگشت.
وقتی هواپیماها به پایگاه هود بازگشت، استوانه های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه ها را در کارخانه هایی که شبانه روز کار می کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آن را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک اینکه بیشتر این کارها را زنان انجام میدادند. مواد معدنی را برای عده ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آنها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند.
افرار نیروی هوایی آمریکا یونیفرمهایشان را پس دادندو دانش آموزان دبیرستانی شدند. و هیتلر کودک شیرخواره ای شد. بیلی پیل گریم پیش خود چنین تصور می کرد. این قسمت در فیلم نبود. بیلی بر اساس قرائن آینده را پیش بینی میکرد. همه دوباره بچه می شدند، همه انسانها بدون استثنا از جنبه زیست شناسی با هم دست به یکی می کردندو دو انسان کامل به نامهای آدم و حوا را به وجود می آوردند. بیلی پیش خود چنین خیال میکرد."


کتاب سلاخ خانه ی شماره پنج کتاب معرکه ایه! یک جورایی گزارش مالیخولیایی خاطره ای از جنگ جهانی اشلاختف فنفدومه از زبان آقای نویسنده: کورت ونه گات جونیور. جریان از این قراره که آمریکا درجهت تقویت متفقین برای کندن شر آلمانهای نازی نیرو میفرسته که از قضا کورت خودمان هم جزو گروه ارسالی ها رقم میخوره. آن هم چه گروهی: یک مشت آمریکایی درب و داغان که تنها رسانه ها برای خالی کردن ته دل آلمانها گنده شان کرده بودند. همان عملیات اولی نه دومی همه زمینگیر میشوند و اسیر ارتش هیتلر. بخوام یه کم دیگه تعریف کنم میبرندشان به یک شهر کوچک،درسدن، برای کار اجباری که از قضا با بمباران متفقین بعد از آن معروف هم میشود. اسیرها آزاد میشوند و برمیگردند آمریکا ولی دیگر هیچ وقت آدم قبلی نبودند. بلی، رسم روزگار چنین است.

تیکه ی تماشای مستند از تلویزیون به صورت وارونه که از کتاب انتخاب کردم نمونه ایست از ذهن شیزوفرنیک سرباز از جنگ برگشته.

- واقعه ی درسدن در سال 1945 با بمب های آتشزای ناپالم باعث مرگ 135000 نفر میشود.
- در مقام مقایسه با هیروشیما که 71379 نفر کشته داد میتواند پیامی برای منادیان خلع سلاح اتمی باشد.
- رمان سلاخ خانه شماره پنج در سال 1969 براساس تجربیات شخصی نویسنده نوشته شده است.
- کتاب با ترجمه ی انصافا عالی علی اصغر بهرامی توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده.

[کتابی]
نوشته شده توسط علیرضا | شانزدهم آبان 1388 |

خمار صد شبه 

*خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست

پ.ن۱: چند هفته است دلم هوای ایوان های رواق دارالحفاظ حرم امام رضا(ع) رو کرده. اگر گرین کارت طلبیدنش مهیا بشه به یک ساعتش هم قانع ام.

پ.ن۲: به این نتیجه رسیدم که اراده ی خدا از جنس فاصله های خواستن ها تا توانستن های ما نیست. بگوید بشود "درجا" می شود. حتی به میان پرده ی "زندگی شیرین می شود...!" هم نیاز ندارد. چقدر خوبه آدم٬ همچین خدایی داره..

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | هفتم آبان 1388 |

تست سامری 

بنی اسرائیل به سرپرستی موسی باروبنه جمع میکنند و شبانه از زیرنگاه ماموران فرعون جیم میزنند و راه ساحل نیل درپیش میگیرند. امواج خروشان نیل٬ رام خدای موسی میشوند و قوم نگران را به بستر رود عظیم بار میدهند. آن طرف نیل زندگی جدیدی در انتظارشان است. با خیالی آسوده از فرعون غرق شده میتوانند برای ساخت تمدن دینی شان آستین بالا بزنند و لذت دنیا و آخرتشان را با هم یکجا ببرند.
البته برای رسیدن به آن نعمات وعده داده شده یک سنجشِ پختگی و آزمونی ورودی پیش نیاز است. حالا حالا باید در برزخی بین مصر و سرزمین مقدس راه بروند و همزمان لیاقتشان را هم نشان بدهند. برای کم صبری های شان هم پیش بینی هایی شده. سوز صحرا با ابری سایه گستر و ضعف گرسنگی شان با ترانگبین و بلدرچین های آماده ی طبخ تسکین داده میشود.
نوبت به پیچیدن نسخه و دستورالعمل که میرسد موسی قوم را برای سی روز به برادرش هارون می سپارد و رهسپار کوه طور میشود. سی روز میگذرد و موسی از کوه برنمی گردد. بنی اسرائیل حوصله اش سر میرود. از طرفی نیز زمزمه هایی مبنی بر فوت موسی شنیده میشود و بنی اسرائیل خود را از مصر رانده از سرزمین موعود مانده می یابد. اینجاست که سامری نامی درجا دست به کار شد. روز سی و پنجم پیشنهاد جمع آوری طلاها و زیورآلات غنیمتی را میدهد و روز سی پنجم و ششم و هفتم ترتیب آب کردن و قالب گیری گوساله ای استثنایی را میدهد. Gold Calf
روز سی ونهم گوساله ای با طراحی مخصوص فوق العاده که صدای "ما ما" ی لطیف و گوش نوازی از آن شنیده میشد برای قوم ندید پدید بنی اسرائیل رونمایی شد. سامری تاکید می کند این همان معبود شماست که موسی اشتباهی در کوه طور به دنبالش رفته و خودش را به هلاکت کشانده. جملگی در برابر این اثر هنری معجزه گونه دل و دین از کف بدادند و در ترجیح معبود دیدنی و محسوس بر معبودی که تنها موسی میتوانست ببیندش شکی به خود راه ندادند.
موسی فردایش با دست پر برمیگردد ولی همه آنچه کاشته بود را برباد رفته و دامان بنی اسرائیل را آلوده به بدترین انواع شرکها می یابد. ابتدا برادرش را خفت میکند که چرا شاهد گمراهی اینان بودی و چیزی نگفتی. هارون با توضیح آنچه گذشته و حرف نافهمی بنی اسرائیل خود را تبرئه میکند. موسی سراغ سامری می رود که چطور این کار را کردی. سامری رمز موفقیتش برای ساخت این گوساله را مشتی "خاک پای جبرئیل" عنوان میکند که در ملاط مجسمه ریخته و اینطور جان گرفته.*
از طرد شدن سامری و سوزاندن گوساله و ریختنش در دریا که بگذریم خدا این ماجرا را نیز جزو امتحاناتش از بنی اسرائیل لیست میکند. نکته انحرافی این تست٬ صدا دار شدن این ساخته ی سامری به اذن خدا بود و نکته ی کنکوری اش ناتوانی گوساله ی مذکور بوده که نمی توانسته خواسته هایشان را برآورد و نفع و ضرری برای پرستش شوندگانش داشته باشد. هارون هم که گلوی خودش را پاره میکرده برای روشن کردن مردم حجت تمام کننده ی ماجرا.
از این سامری ها به همراه گوساله شان٬ خدا فراوان برای ما فرستاده و میفرستد و البته دوره به دوره هم با نکات انحرافی و کنکوری پیچیده تر. تمیز دادن اینها از نشانه ها و معجزات الهی که به عقل ما سپرده شده و چشم و گوش باز ما٬ از دشوار ترین کارهاست.. فتامّل!

رجوع شود به آیات ۷۷ تا ۹۷ سوره ی طه.

[های لایت]
نوشته شده توسط علیرضا | بیست و سوم مهر 1388 |

پشت میکروفن مصاحبه 

- بله. درحال حاضر پشت بند ناطور دشت٬ کتاب کافه پیانو رو در دست دارم.

- از مشوقین من در این امر بعد از پدر و مادرم که واقعا منو به این راه سوق دادن و ازشون متشکرم٬ ترافیک تهران هست. خصوصا بعضی گره های کورِ پدرمادردار که حس میکنم بهشون چقدر مدیونم.

- خواهش میکنم. البته من کوچکتر از اونی هستم بتونم پیامی داشته باشم ولی پیامی که برای هم سال های خودم دارم اینه که در بلند شدن توی اتوبوس و دادن جاشون به افراد سن و سال دار دست دست نکنند تا کمتر امثال ما کتاب بدست ها مورد چشم غره قرار بگیریم که هم کتاب کوفتمان می شود و هم اینکه ناگزیر به وایسادنیم هممون.

[کتابی]
نوشته شده توسط علیرضا | شانزدهم مهر 1388 |

خوراک سیم تلفن 

- اوکی٬ باشه٬ مرسی ... یاعلی!

به نظر شما با جمله ی بالا به عنوان دیالوگ پایانی یک تماس تلفنی٬ می توان چند لایه از شخصیت گوینده را واکاوی کرد؟
¤ ترجیحا عدد مورد نظر را به ۲۰۰۰۹۰ ارسال کنید. ¤

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | نهم مهر 1388 |

جلد نخست ارباب حلقه‌ها جایی هست که یاران حلقه راهشان را ناچاراً از زیرزمین‌های هراسناک موریا می‌گذرانند. فرودو متوجه سایه‌ای می‌شود که چند روز است تعقیبشان می‌کند.با گاندلف صحبت می‌کند و گاندلف می‌گوید مدتهاست می‌داند گولوم منحوس در تعقیب آنهاست. فرودو می پرسد پس چرا همین حالا دخلش را نیاوریم. گاندلف خردمند می‌گوید: شاید هنوز وظیفه تاریخی دارد که باید انجام دهد..ما از پایان ماجرا بی‌خبریم.

گولوم زنده می‌ماند.

کسانی که کتاب را خوانده یا فیلم را دیده‌اند می‌دانند که در واپسین لحظات ارباب حلقه‌ها  وقتی فرودو هم اسیر وسوسه حلقه می‌شود و دیری نمانده که جنگ به نفع نیروی تاریکی مغلوبه شود ، این گولوم است که حریصانه  انگشت فرودو را با دندان می‌کند و به همراه حلقه به عمق جهنم سقوط می‌کند . هم بازی خودش را کامل می‌کند و هم جهان را از شر حلقه می‌رهاند.

گولوم

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | سوم مهر 1388 |

کتاب دا سیده زهرا حسینی 

کتاب دا دست من هم رسید و الان چند روزی هست که تمامش کرده ام. کتاب روایت خاطرات یک خانواده ی ساکن خرمشهر است که در ابتدای جنگ تحمیلی و رسیدن خط مقدم جبهه به پشت دیوارهای خانه شان به شدت درگیر جنگ می شوند. جذابیت کتاب٬ نگاه غیرنظامی و زنانه ی راوی ماجرا یعنی خانم سیده زهرا حسینی از آن دوره است.
دختر بزرگ خانواده که در ۱۷ سالگی٬ مجموعه سوابقی از سرم وصل کردن در درمانگاه مسجد جامع گرفته تا توزیع غذا در خط مقدم دفاع چریکی و شستشوی جنازه های درب و داغان در غسالخانه را به لیست تجربیاتش اضافه کرده و می تواند تلخی هایش را مزه مزه به مخاطب منتقل می کند.  البته برای روایت٬ کار به یک نویسنده سپرده شده تا جلوه ی ادبی و نگارشی٬ خواننده را با وجود از این شاخه به آن شاخه پریدن های مکرر تا آخر کتاب با خودش بکشاند.
دا به گویش کردی یعنی مادر و کتاب از جهت ادای دین به زنان و مادران زخم خورده ولی سربلند دفاع مقدس اثری متفاوت است. بیانی روان و ملموس از وقایع در کنار توصیفات شدیدا دقیق و جزئی از این دوره ی تاریخی به این کتاب قطور جذابیتی داده که برای نسل جنگ ندیده که هیچ٬ برای آدمهایی که آن زمان دستی بر آتش داشته اند نیز تازه و کشف نشده است. چنین بیان عریانی از تلخی های دفاع مقدس که تا سالها بین هنرمندان تابو شناخته میشده از عوامل موفقیت کتاب است. تا جایی که به لقب سینمایی ترین کتاب حوزه ی دفاع مقدس رسیده و سینماگرانی مثل تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی برای ساخت سینمایی آن ابراز علاقه کرده اند.
البته اگر بخواهند بر رسم امانت داری برای تبدیل کتاب به فیلمنامه پافشاری کنند گمان کنم با درجه ی بندی سینمایی٬ به عزیزان زیر دوازده سال و بیماران قلبی توصیه نشود. خصوصا به خاطر سکانس مرده شور خانه ی قبرستان خرمشهر و صحنه های تارانتینویی پاشیدگی لزج مغز و اقدام به جمع آوریش با چشم بسته توسط نقش اول فیلم!
در کل کتابی است خواندنی. اگر خریدها و اهداهای دست و دلبازانه ی سازمان های دولتی را از عوامل رسیدن به چاپ هفتادم کنار بگذاریم این انعکاس واقع گرایانه و توصیفات جزئی رمز موفقیت کتاب است. بیانی  بدون سرپوش گذاشتن و پایبندی به مصلحت های ساختگی مقدس مابانه. بیانی که نسل جوان و پرپرسش امروز مصرانه خواهان آن است و دریغش میدارند.
 پیشنهاد میکنم اگر طلبه ی خواندنش شدید شما هم از راه امانت کتاب از کتابخانه اقدام به خواندنش یا حتی ناخنک زدن بهش بکنید تا در طول مطالعه قیمت کتاب (یازده هزار تومان ناقابل) و مقایسه ی آن با پس اندازتان٬ تمرکز مطالعه را به هم نزند.

[کتابی]
نوشته شده توسط علیرضا | بیست و پنجم شهریور 1388 |

بیست و دوم شهریور روز مهمیه!  از این جهت که دقیقا کسر یکْ \ سیصدوشصت و پنج ممیز بیست و پنج صدم اُم از جمعیت بشر (با احتساب سال کبیسه) در این روز خاص به دنیا اومدن. البته که جمعیت کمی نیست. من هم در رقم زدن این افتخار٬ بیست و پنج سال است سهم مختصری دارم.

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | بیست و دوم شهریور 1388 |
آخرین نوشته ها

عشق است علیرضا خودمونی عکس عکس عکس دانلود رایگان رمز پسورد فایرفاکس جوک جدید جستجو دانشجو طنز عارفانه عاشقانه سیلورمن نزار فوتبال آخرین اخبار موسیقی تبلیغات نانسی عجرم میریام نوال بهترین