برخورد با حضرت عشق هم در مراحلي ست. "برخورد نزديک از نوع اوّل" تنها دورادور ديدن است.پلک زدني نماياندن و غیب شدن و شايد عمري دويدن. نوع دوم٬ آن است که زمزمه اي نيز به گوش برسد."برخورد نزديک از نوع سوم" همنفس شدن است چنان که گرمی نفس ها در هم آمیزد.
و اما مرحله ی چهارمي هم دارد و آن یکی شدن است. محو شدن و فنا شدن.. "برخورد نزديک از نوع چهارم"
پ.ن۱: کاغذدیواری بالا مناسب برای رزولیشن هزارو بیست وچهار در هزارودویست وهشتاده.
پ.ن۲: تو فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم" اسپیلبرگ٬ یادم نیست آخرش نقش اول فیلم با فضایی ها رفت یا موند؟
دیروز ما
زندگی را به بازی گرفتیم
امروز
او ما را...
فردا...!
پ.ن۱: صاحب این ورقه امتحانی٬ تا الان فارغ التحصیل شده ان شاالله!
پ.ن۲: کم کم به لحظات روحانی و ملکوتی شب امتحان نزدیک میشویم.

|
در آغاز .. «فاطمه» بود نزار قبانی ("از کتاب "عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند) |
في البَدْء .. کانَتْ فاطمهْ |
پ.ن: شاید بعدا درباره نزار قبانی شاعر معاصر اهل سوریه بیشتر بنویسم. شاعریه که دوستش دارم.
تمايل عجيبيست در وجود ما ايرانيها. بالابردن يک شبه ي يک نفر تا اون بالابالاها و بعد راحت تر از اونی که فکر کنی پايين کشاندنش.
نمونه هايش در تاريخ -حالا نه خيلي دور٬ همين دمِ دست- زياد است.
کافي است احساس شود شخصي يا گروهي مظلوم واقع شده آن موقع هست که از جان و دل هلش دهيم به بالا و حاميش شويم. بعد که حس کردیم دارد پررو می شود زیرپایش را خالی میکنیم.
این هم فکر کنم از همین سنخ است٬ مثلا زياد میبینیم ادمهايي که خودشان را اهل فوتبال مي دانند ولي موقع ديدن بازي٬ طرفدار تيم ضعيفه مي شوند يا منتظر مي شوند ببینند کي گل اول را ميخورد تا برایش بوق دست بگیرند.
نمی دانم این میل جمعی علتش چیست؟ فایده هایش بیشتر است یا آسیب هایش. ولی هست!
ملتي هستيم قهرمان ساز و قهرمان کُش! افشين قطبي جونشو برداشت و دررفت...

نزديک امتحانات پايان ترم
چهار پنج تا جزوه ي گردن کلفت
فيلمی مثل «یک ذهن زیبا»، از اول تا آخر!
درست چند روز بعد از هضم «باشگاه مشت زنی»
احساس فجیعِ خودشیزوفرنی انگاری
روی مخ یک دانشجوی ریاضی محض...
درکت میکنم استاد «نَش»!
پ.ن۱: بد نیست آدم چندوقت یکبار برای خودش یک تست شیزوفرنی بده.
کار مرا آسان گردان
زبانم را به تکلم یاری ده
...
بار الها! مرا در زمره ی بندگان غُـرغُرویت قرار مده
[آمین]




