تبليغاتX
فی الپرانتز (...)

سیلورمن

« سیلورمن یعنی مرد نقره ای. بی حرکت که بماند با یک مجسمه فلزی تفاوتی ندارد. تازه خودش را که تکان بدهد، دستٍ بالا مثل یک آدم آهنی می شود. موی نقره ای، صورت نقره ای، لباس نقره ای، کفش نقره ای، دست نقره ای... فقط دودوی مردمک چشم های خاکستری هستند که نوعی از حیات را در او نشان می دهند؛ تازه اگر آن پلک های سنگین نقره ای بگذارند... »
سیلورمن بدون اینکه تکانی بخورد پنهانی دکمه های کنترل از راه دور ضبط صوت دوباندی نقره ای اش را درخوش آمدگویی ات فشار می دهد. صدایی خشن با ریتم بلوز از یک حنجره ی فلزی درمی آید:
-آلبالا لیل والا آلبالا لیل والا البالا لیل والا البلالیل والا البلالیل ولا البلا للولا البلاءُ للوَلاء
 

پ.ن1: بعد از ماراتن امتحان ها فرصتی شد این رمان "بیوتن" رضا امیرخانی رو دستم بگیرم. شخصیت اوّل رمان که همنام رمان اول امیرخانی هم هست٬ اِرمیا٬ عشق و دلدادگی را در قامت دختری ایرانی مقیم آمریکا می بیند و از قطعه 48 بهشت زهرا عازم آمریکا "لند آو آپورچونیتی ز" و فیفث اوِنیوی نیویورک می شود. رمان خوبی است. نزدیک به شاهکار! دوماه نگذشته کتاب به چاپ سوم رسیده. هرچند ارمیای یک لنگ برهوای "بیوتن" به جذبه ی علی فتاح "منِ او" نمی رسد ولی همین که یکی مثل من چهارصد و هشتاد صفحه کتاب رو یک نفس به آخر میرسونه نشون میده رمان حرفهای زیادی برای گفتن داره. فضاسازی ها و بازیهای کلامی مخصوص امیرخانی و فصل درخشان دیسکو ریسکو...

پ.ن۲: اینجا هم درباره "بیوتن" خوب نوشته و اینجاها!

[کتابی]
نوشته شده توسط علیرضا | هفدهم تیر 1387 |

 

 

 

 

 


"
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"
..
دین هم که دارید آزاده باشید. نانِ دیـن نخورید.

[های لایت]
نوشته شده توسط علیرضا | یازدهم تیر 1387 |

فان باستن که تا این مرحله با تیم نارنجی اش با یک کلّه دیوار تیمهایی مثل ایتالیا و فرانسه را میریخت پایین، به این دیوار تیم روسیه که رسید لامصب هرچی کله زد انگار نه انگار.
نگو یه هلندی دیگه اونور کلّشو گذاشته بوده به دیوار!

-واسه من عشق فان باستن و هلند مال اون موقع هاست که با بچه ها از تو آدامس از این عکس برگردون های فوتبالی جمع میکردیم. یادمه آس هر کلسیونی هم همین مارکوفان باستن
(یا فوم باسن!) بود.
یه بازی هم داشت اگه یادتون باشه. این عکس برگردونها رو به پشت، روی هم میذاشتیم وسط. بعد نوبتی با زدن کف دسـت روی عکسـها و بطور همزمان ادای دین به قوانین مکانیک سیالات، هرکدوم که میومد
هوا و برمی گشت مال زننده میشد.
فضـای مسابقه هم همیــشـه آکنـده از بـوی این
آدامس دوزاری ها بود. پنجه طلایی های بازی
که با یه حرکت چاهار پنج تا رو برمیگردوندن
معمولا" دست و پنجه کشیده و لاغر داشتن.
یک لم هم داشت برای نتیجه گرفتن و اون
این بود که دور از چشم بقیه کف دست رو
یه کم نوچ یا لیسی میکردی تا بعد از زدن
اقلا" یکیش برگرده. از ویـژگی اوّلی که
نصیبی نداشتیم، دومی هم البته از روح بازی فیرپلی به دور بود!

[از فوتبال]
نوشته شده توسط علیرضا | سوم تیر 1387 |

Wolf jack nocholson

-«زندگی بهت یاده میده چطوری گـرگ بشی!»
-من نمی خوام گرگ باشم
-...
-چی؟ عرضه شو! چرا وارد بحث حاشیه ای میشی

پ.ن: مخلص "جک نيکلسون" بزرگ هم هستيم. با اون چشاش!

[یومیه]
نوشته شده توسط علیرضا | یکم تیر 1387 |
آخرین نوشته ها

عشق است علیرضا خودمونی عکس عکس عکس دانلود رایگان رمز پسورد فایرفاکس جوک جدید جستجو دانشجو طنز عارفانه عاشقانه سیلورمن نزار فوتبال آخرین اخبار موسیقی تبلیغات نانسی عجرم میریام نوال بهترین