درباره عکس: دم دماي صبح - روبروي يک مغازه سمساري - حوالي يوسف آباد
توضيح بيشتر: نه! کرکره رو نکشیدیم! فقط بعضی وقتا آدم میزنه به سرش خروس خون صبح با یه دوربین میزنه به کوچه و خیابون. جهت اطلاع٬ دوربین فوق بعد از این سری عکاسی٬ مفقود شده و تا اطلاع ثانوی خبری ازش در دست ندارم.
توي اتوبوس٬ طرفاي شب٬ صندلي پشتي من يه پسربچه ي گمون کنم پيش دبستاني با پدرش نشسته بودند. پسره هم از اين بچه هاي سه پيچ٬ از اون مدل ها که يهو به ذهنشون ميرسه جواب تمام سوالهاشون رو قلمبه بگيرن و امشبه رو سر راحت زمين بذارن. در سلسله مباحث علوم طبیعی رفته بودن توي بحث منظومه ي شمسي و اينکه خورشيد ثابته و بقيه سياره ها دارن دورش ميچرخن و درعين حال دور خودشون هم ميچرخن و اينطوريه که روز و شب به وجود ميان. باباهه براي درک بهتر با حرکت دست مشت کرده هم واسه بچه اش و هم واسه مسافرا به صورت عملي کلاس آموزشي صددرصد تضميني برگزار ميکرد. رسيدن به اينجا که مثلا وقتي ايران روزه اونور زمين آمريکا شبه. پسره پرسيد «چرا کشور دشمن ما شبه؟!» باباهه گفت «نه باباجان کي گفته با ما دشمنه؟ ما با هيچ کس دشمن نيستيم.» هي از پدر انکار و از پسر شيش هفت ساله اصرار. باباهه رو کرد به باقي مسافرا که چه جوري تو کله ي بچه کردن دشمن٬ که تا ميگي آمريکا ميگه دشمن. آخرش هم با اين منطق که «مگه آمريکايي ها به کشور ما حمله کردن؟ تموم شد و رفت! مگه مارو اذيت کردن؟ پس تموم شد و رفت!» سعی می کرد بحثو خاتمه بده. پسره هنوز توجيه نشده سر اين رفت سراغ فصل بعدی پرسيد «پس اسرائيل چي؟!» باباهه از اين نگاهها به پسرش انداخت که يعني قربونت برم کوتاه بيا! ولي بچه جواب سوال ميخواد. گفت «چرا! اسرائيل دشمنه چون بچه هاي فلسطيني ها رو اذيت ميکنه دشمنه.» باز هم با يک "تموم شد و رفت" محکم سروته قضيه رو هم آورد. و سکوتي حاکم برمحيط اتوبوس تا رسيدن به ايستگاه آخر...
اين بود خاطره اي که من داشتم!
پ.ن۱: اینو میگن تاثیر باورنکردنی رسانه بر روی افکار عمومی. تازه به نظرم در بعضی موارد متعادل تر شده. مثلا اگر ده سال پیش درباره گفتگو و دوستی با آمریکا کسی حرف میزد برچسب ضدانقلاب با افکار التقاطی بهش میخورد. افکار عمومی سریع موضع میگرفت. ولی الان توی پیش زمینه ی ذهنی لااقل پدر قصه ی ما این مسئله حل شده.
پ.ن۲: سياست اعم از داخلي و خارجي جزوي از زندگي يک ايرانيه. هر روز دوروبرمون با تحلیلگران سیاسی قوی ای همصحبت میشیم و سر صحبت که باز میشه میبینیم که بقیه هم در مقام تئوریسین های خاموش لب به سخن باز میکنند.
پ.ن۱: قبل از انتخابات آمریکا یک روزنامه ی آمریکایی مقاله زده بود با این مضمون که نتیجه ی این انتخابات میتواند در انتخابات آینده ی ایران تاثیری مستقیم داشته باشه. به این معنی که مثلا اگر در آمریکا رئیس جمهوری رادیکال و جنگ طلب پیروز میدان بشه در ایران هیچ وقت امکان پذیر نیست که رئیس جمهوری سرکار بیاد با ایده های گفتمان و صلح و هم اندیشی جهانی. حرفیه برای خودش! ولی یک نکته ای رو نباید از ذهن دور داشت اینکه عمریه تحلیلگران و مفسران سیاسی دنیا در ارائه ی معادله ای برای تصمیمات آینده ی مردم غیرقابل پیش بینی ایران عاجز مانده اند.
یک بازی وبلاگ! شاید بیشتر شبیه انشاهای دوران دبستانمان. عاملش این دفعه یکی رفیق خوب(سهیل عزیز) و دیگری ذغال بد(خماری های پرنوسان این چند روزه) بود تا یک تکانی به این تخیل صاب مرده بدهیم.
اگر نامرئی بودی چکار میکردی؟
بعد از مدتی تفکر در اوقات بیکاری حول این موضوع به این نتیجه رسیدم که اصولا به این آرزو مفسده های متعددی مترتب میگردد. چون در آن صورت میتوان قانون و شرع و حجب و حیا و عرف و اینها را به چغندری بیش نگرفت و هرجا رفت و هرچیزی را دید. لذا با کنار گاشتن اینگونه موارد در صورت نامرئی بودن از جذاب ترین کارها سرکار گذاشتن خلق الله است. توی کوچه و خیابان و مترو سربه سر مردم میگذاشتم. چیزهایی را جابجا میکردم که کمترین اثرش شک کردن به عقل و حافظه شان باشد. چندتایی هم پس گردنی حواله ی کسانی میکردم که با پررویی حق مردم را میخورند تا به نوعی حق مظلوم از ظالم ستانده شود. برای هدفدارتر کردن اینگونه نامرئی زندگی کردن بازدید از بالاترین طبقه ی برج میلاد و سرکشی از چند موزه را هم در برنامه میگنجاندم. مسافرت خارج از کشور هم هرچند در صورت مرئی بودن پولدار بودن هم سفر راحتتری رغم خواهد خورد و هم هتل و مزایا تضمین میشد ولی از این جهت که برگه ی پایان خدمت سربازی و بالطبع پاسپورت ندارم از اولویت های بعدی ام خواهد بود. برای شگون مسافرتم اول به مکه ی مکرمه و مدینه ی منوره میرفتم و بعد دیگر نقاط دیدنی دنیا.
یک کار دیگر هم به نظرم بدک نبود یک سر میرفتم خیابان پاستور و دفتر دولتمردان که ببینم خداییش چه کار میکنند؟ و همین طور دیگر شخصیت های سیاسی. شاید کم و بیش تردیدهای سیاسی ام برطرف میشد. تاخود درون پرده چه تدبیر میکنند...
اگر ده میلیارد تومان داشتید چی میکردید؟
اولا که اذعان میکنم پول زیادی نیست به این حساب که با یک روز٬ نهایتا دو روز خرید خواهر یا مادر مکرمه تمام است (یا همسر گرامی ان شاالله!) ثانیا خب آپارتمان و ویلا در نقاط خوش آب و هوا٬ چهار دستگاه پژو دیویست و شیش٬ یک باب مغازه دونبش جهت سوپرمارکت٬ یک واحد تجازی در مرکز خرید گلستان(برای کاربری اش بعدا فکر میکنم) و یک کارخانه ی پدرمادر دار برای سوددهی در آینده و البته کارآفرینی که دیگر روی شاخش است. باقیمانده ی پول رو هم (حساب کردم پول کمی نیست) به دوستان و آشنایان میدهم بزنند به یک زخمی.
این بود انشای من!
از دوستان عزیزم آقای بانی٬ خانم پرنسس و آقای حبیب قاآنی دعوت میکنم برای این بازی. تا چه قبول افتد!



