بنی اسرائیل به سرپرستی موسی باروبنه جمع میکنند و شبانه از زیرنگاه ماموران فرعون جیم میزنند و راه ساحل نیل درپیش میگیرند. امواج خروشان نیل٬ رام خدای موسی میشوند و قوم نگران را به بستر رود عظیم بار میدهند. آن طرف نیل زندگی جدیدی در انتظارشان است. با خیالی آسوده از فرعون غرق شده میتوانند برای ساخت تمدن دینی شان آستین بالا بزنند و لذت دنیا و آخرتشان را با هم یکجا ببرند.
البته برای رسیدن به آن نعمات وعده داده شده یک سنجشِ پختگی و آزمونی ورودی پیش نیاز است. حالا حالا باید در برزخی بین مصر و سرزمین مقدس راه بروند و همزمان لیاقتشان را هم نشان بدهند. برای کم صبری های شان هم پیش بینی هایی شده. سوز صحرا با ابری سایه گستر و ضعف گرسنگی شان با ترانگبین و بلدرچین های آماده ی طبخ تسکین داده میشود.
نوبت به پیچیدن نسخه و دستورالعمل که میرسد موسی قوم را برای سی روز به برادرش هارون می سپارد و رهسپار کوه طور میشود. سی روز میگذرد و موسی از کوه برنمی گردد. بنی اسرائیل حوصله اش سر میرود. از طرفی نیز زمزمه هایی مبنی بر فوت موسی شنیده میشود و بنی اسرائیل خود را از مصر رانده از سرزمین موعود مانده می یابد. اینجاست که سامری نامی درجا دست به کار شد. روز سی و پنجم پیشنهاد جمع آوری طلاها و زیورآلات غنیمتی را میدهد و روز سی پنجم و ششم و هفتم ترتیب آب کردن و قالب گیری گوساله ای استثنایی را میدهد. 
روز سی ونهم گوساله ای با طراحی مخصوص فوق العاده که صدای "ما ما" ی لطیف و گوش نوازی از آن شنیده میشد برای قوم ندید پدید بنی اسرائیل رونمایی شد. سامری تاکید می کند این همان معبود شماست که موسی اشتباهی در کوه طور به دنبالش رفته و خودش را به هلاکت کشانده. جملگی در برابر این اثر هنری معجزه گونه دل و دین از کف بدادند و در ترجیح معبود دیدنی و محسوس بر معبودی که تنها موسی میتوانست ببیندش شکی به خود راه ندادند.
موسی فردایش با دست پر برمیگردد ولی همه آنچه کاشته بود را برباد رفته و دامان بنی اسرائیل را آلوده به بدترین انواع شرکها می یابد. ابتدا برادرش را خفت میکند که چرا شاهد گمراهی اینان بودی و چیزی نگفتی. هارون با توضیح آنچه گذشته و حرف نافهمی بنی اسرائیل خود را تبرئه میکند. موسی سراغ سامری می رود که چطور این کار را کردی. سامری رمز موفقیتش برای ساخت این گوساله را مشتی "خاک پای جبرئیل" عنوان میکند که در ملاط مجسمه ریخته و اینطور جان گرفته.*
از طرد شدن سامری و سوزاندن گوساله و ریختنش در دریا که بگذریم خدا این ماجرا را نیز جزو امتحاناتش از بنی اسرائیل لیست میکند. نکته انحرافی این تست٬ صدا دار شدن این ساخته ی سامری به اذن خدا بود و نکته ی کنکوری اش ناتوانی گوساله ی مذکور بوده که نمی توانسته خواسته هایشان را برآورد و نفع و ضرری برای پرستش شوندگانش داشته باشد. هارون هم که گلوی خودش را پاره میکرده برای روشن کردن مردم حجت تمام کننده ی ماجرا.
از این سامری ها به همراه گوساله شان٬ خدا فراوان برای ما فرستاده و میفرستد و البته دوره به دوره هم با نکات انحرافی و کنکوری پیچیده تر. تمیز دادن اینها از نشانه ها و معجزات الهی که به عقل ما سپرده شده و چشم و گوش باز ما٬ از دشوار ترین کارهاست.. فتامّل!
* رجوع شود به آیات ۷۷ تا ۹۷ سوره ی طه.
موسی به هوای نوری که لحظه ای چشمک زده بود اهل و عیال را میگذارد و به سمت کوه طور می رود. شاید آتشی برای ادامه ی مسیر بیابانی پیدا کند. چنان نوری میبیند که سرتاپا شعله ور میشود. میبیند که چیزی فراتر از مشعلی برای خانواده ای چندنفره به دستش داده اند. موسی مامور روشنایی زمین تاریک میشود. درخواست میکند به ملزوماتی مجهزش کنند تا بتواند از پس فانوس شکنان آن حوالی بربیاید. فی الفور درخواستش تایید میشود. همین جا فلاش بکی می خورد به گذشته. این اولین بار نیست هوایت را داریم. " ما پیش از این نیز برتو منت نهاده ایم!"(۱) نجات از نوزاد کشی فرعون٬ پرورش در دامان مادر٬ تبدیل شدن بزرگترین دشمن به بزرگترین حامی و رهایی از اتهام به قتل برای موسی شمرده میشود تا دلگرمی اش باشد. چه آن لطف هایی که می دانست و یادآوری بود و چه آن الطاف ریز و درشتی که موسی علیه السلام هم متوجه آن نشده بود.
حالا برای تک تک ما! کسی پیدا شود و دانه دانه بشمارد کجاها هوایمان را داشته اند. رویمان میشود ناامید بشیم؟!
(۱) «وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَى» سوره طه-آیه ۳۷
آنچه گذشت:
روزهای آندلس۱
روزهای آندلس۲
مسلمانان آندلس در نبرد پواتیه با شوک بزرگی روبرو شدند. همه ی مناطق فتح شده بالای دست کوههای پیرنه و غنایم جورواجور را که از دست دادند هیچ، عبدالرحمانشان را هم که پای منبرش به وحدتی دست یافته بودند را نیز گذاشتند و برگشتند. بعد از این، دیگر پیشروی ای به سمت اروپا حاصل نشد و معمولا بدی آب و هوا را پیش میکشیدند. "عربِ عشق صحرا را چه به سوز وسرمای آلپ و آسمان همیشه ابری اسکاندیناوی."
مسلمانان در برگشت به اسپانیا خوب که جاگیر شدند، حواسشان سرجا آمد که چه بلبشویی شده حکومت مرکزی آندلس! قبایل توی سر همدیگر میزدند تا والی بعدی از خودشان باشد. آنچنان که با آتش جنگ داخلی قرطبه در سال 747 میلادی این آشفتگی به اوج خودش رسید. از طرفی حکومت مرکزی اموی هم در برابر شاخ و شانه کشیدن های عباسیان و شلوغ کاری رفقای ابومسلم خراسانی رو به زوال میرفت و دیگر کاری به آندلس و آن ورها نداشت.
به تاریخ 27 ذوالحجه 132 هجری (750میلادی) آخرین خلیفه ی اموی، مروان حمار، توسط ابوالعباس السفاح ور افتاد. دور جدید حکومت خلفا با تیم بروبچه های سیاه جامه ی عباسی روی کار آمد. قدم اول را گذاشتند برپایه ی تلاش برای ریشه کن کردن بنی امیه از ریز و درشت. تیروطایفه ی تپل مپل اموی ار از هر سوراخ سنبه ای بیرون میکشیدند و جورابش را هوا میکردند. از این جهت اموی ها این و آن ور پراکنده شدند. از این فراری ها عبدالرحمان نامی بعد از مدتی زندگی چراغ خاموش در افریقیه، راه آندلس در پیش گرفت. همین موقع ها در آندلس یوسف ابن عبدالرحمان الفهری با کنار زدن مدعیان خودش را تثبیت کرده بود ولی باز مقبولیت عام نداشت.
از آنجایی که عبدالرحمان قصه ی ما، فک و فامیل زیادی در آندلس داشت و تصمیمش را گرفته بود که از این زندگی نکبت بار پرفرار و گریز نجات پیدا کند و احتمالش را میداد که اسم عبدالرحمان در آندلس شانس داشته باشد، با اینکه 26 سال بیشتر نداشت قصد کرد حاکم آندلس بشود و اتفاقا هم شد. در سال 755 میلادی بعد از بیعت با بزرگان قبایل یک حکومت جمع و جور اموی تاسیس کرد و افتاد به رتق و فتق امور حکومت مرکزی.
از آن طرف ماجرا یعنی سرزمین گل، پپین کوچک پسر شارل مارتل خودمان با همکاری پاپ داشت از کاخبانی به پادشاهی تغییر شغل میداد و به عنوان بنیانگذار دولت پاپ تاج گذاری کرده بود. سال 753م با هماهنگی استقلال طلبان شمال، پروژه ی درهم پیچیدن نسخه ی آندلس را شروع کردند. بعد از پاکسازی جنوب فرانسه، به خط قرمز آندلس یعنی شهر اربونه رسیدند. محاصره ی اربونه همزمان میشود با روی کار آمدن عبدالرحمان اموی ملقب به عبدالرحمان الداخل. برای حکومت نوپا زود بود رسیدگی به نقطه ی مرزی، لذا مقاومت اولین پایگاه آندلس بعد از 4 سال شکسته و تسلیم مهاجمین شد. به عنوان اولین قدم با اینکه به قیمت 4 سال تمام شده بود موفقیت بزرگی برای پپین کوچک محسوب میشد. پپین بعد به فکر تغییر سیاست افتاد. به جای درگیری های آنچنانی، تفرقه انداختن و حمایت از شورشگران را درصدر برنامه اش قرار داد.
بعد از پپین کوچک، شارلمانی (کارل بزرگ) جای پدر را گرفت. شارلمانی با 190 سانت قد و ابهت سلطنتی بسیار مورد توجه و محبت شخص پاپ قرار داشت. با پس زدن شورشیان آنگلوساکسون در مرزهای شمالی و آرامش نسبی محبوبیتی هم بین مردمش پیدا کرده بود. ولی همیشه با یادآوریهای پاپ، گوشه چشمی هم به اوضاع آندلس داشت.
دو تا از حاکمان محلی یعنی سلیمان بن یقظان از برشلونه و حسین بن یحیی از سرقسطه به یاد خاطرات بلبشوی جنگ های داخلی، هوای استقلال به سرشان زد. عبدالرحمان چندتا بزرگتر فرستاد تا به حرمت ریش سفیدشان از خرشیطان پیاده شوند که نشد و ثعلبه را که از سرداران سن و سال دار بود وبرای خودش ستونی بود را به اسارت گرفتند. کمی که گذشت تازه فهمیدند چه چاله ای برای خودشان کنده اند. لااقل اندازه ی یک گور دوطبقه ی اکازیون. به ذهنشون رسید دست به دامن شارلمانی شوند تا بیاید پشتشان. حتی قول دادند به شرط پس زدن دولت قرطبه، میتوانید روی کلید یکی از این شهرها یا برشلونه یا سرقسطه، هرکدوم راحت ترید، حساب کنید. تاریخ این مراوده و مکاتبه برمیگردد به 777 میلادی.
شارلمانی نه نگفت. تازه کلی هم قوت قلب داد که من هستم خیالتان تخت، با پیروی از سیاست پپین کوچک. سپس با تاسی از سیاست بابابزرگ شارل مارتل رفت تو نخ جمع کردن ساز و برگ یه سپاه اسطقس دار! هیچی دیگر بهار 778 با هماهنگی با سلیمان و حسین زدند به جاده ی جنوب...
ادامه ی ماجرا در قسمت بعد
پ.ن1: والا قصد نداشتم اینقدر دیر به دیر بشه و کش بیاد این داستان سرگذشت آندلس. خودش اینطور میشه. فیش برداری هاش قد سه تا ورق آچاهاره. منابعش رو ته خط ماجرا میزنم. سعی میکنم هم خلاصه تر و هم زودتر سر و ته این داستان غم انگیزِ عبرت برانگیز پرفراز و نشیب را هم بیاورم. ان شاالله!
سر یک سال نسخه ی کل شبه جزیره ایبریا از سواحل جنوبی تا ارتفاعات پیرنه بدست مسلمانان پیچیده شد. در مورد علت سقوط حکومت مرکزی مسیحی و اینکه "چی شد این شد" در پست سپیده دم آندلس گفتیم. مطمئنا چیزی فراتر از قدرت نظامی لازم است برای اینکه مردم یک سرزمین به یک دولت به هرحال بیگانه تن بدهند. اروپایی های معتقد به منطق "تیزی حرف اول و آخر را میزند" اصرار دارند که اگر اسپانیا مسلمان شد از صیقل شمشیرهای عربی بوده ولا غیر.
این وسط مورخین منصف بر فقدان تعجب برانگیز سند و مدرک از آن دوره ی تاریخ سخن به میان می آورند. از این جمله آقای ایگناسیو اولاگوئه در کتاب "هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در آندلس" صفحات کنده شده ی کتابهایی تاریخ را شاهد میگیرد و می گوید باید تاریخ آندلس خصوصا جزئیات فتحش را از نو بررسی کرد. به نتایجی هم رسیده. با کنار هم گذاشتن شواهد یکی از دلایل بسیار مهم را که کلیسا اصرار دارد رویش سرپوش بگذارد را ضعف ایدئولوژیک مسیحیت برشمرده. که برمیگردد به طرفدار نداشتن بحث داغ تثلیث در بین مردم و تناقضهایش. تا آنجا که پیروان مکتب توحید گرای آریانیسم روزبه روز زیادتر میشدند. حتی کشیشهای اسپانیا هم در جلسات تصمیم گیری به نتایجی میرسیدند که اصلا به مذاق پاپ و کلیسای فراگیر خوش نمی آمد. از این رو عجیب نیست که مردم اسپانیا با عربهای مسلمان موحد بیشتر احساسی خودمانی میکردند تا گوت ها یا رومیهای مسیحی.
موسی بن نصیر و طارق بن زیاد بعد از روبه راه کردن سرزمین تازه سنجاق شده به حکومت اموی راه دمشق در پیش گرفتند تا ببینند جریان نامه ی ولید بن عبدالملک خلیفه اموی چه بوده. در راه از طرف ولیعهد یعنی برادر ولید خبر محرمانه میرسد که "خلیفه درحال سرکشیدن آخرین جرعه های ریق رحمت است بی زحمت یک مقداری دست دست کنید تا آمدن شما با جشن تاجگذاری بنده ی حقیر یکی شود و خلاصه در خدمت باشیم."
موسی به این نامه توجه نمی کند و به راهش ادامه می دهد. خلاصه پیش بینی سلیمان در حق برادرش اشتباه از آب درنمی آید و این مورد هم به بدگویی های رسیده درباره رابطه موسی و طارق در پرونده ی موسی ثبت میشود. کار به جایی میکشد که با ضمانت و وثیقه، خلیفه رضایت میدهد که فاتح آندلس آخر عمر را گوشه سیاهچال طی نکند. آندلس به طارق هم وفا نکرد. طارق بعد از این انگار سرش را انداخت پایین و رفت شهرستان دنبال زندگی و زن وبچه. دیگر هیچ خبری ازش در تاریخ نیست.
در دوران خلافت بنی امیه آندلس همینطور کج دار و مریز با واسطه ولایت افریقیه زیر نظر خلیفه اداره میشد. حتی دوره ی عمربن عبدالعزیز، چون آنطوری که باید بالاسر کار نبودند، از ترس اینکه جوان مردم خراب نشود قصد کردند که آندلس را بی خیالش شوند و برگردند.
تا عبدالرحمان الغافقی به عنوان والی برگزیده شد. آدم باجوربزه ای بود و خوب از پس راست و ریس کردن کارها برمی آمد. به ذهنش رسید که راه دونوگل پژمرده یعنی موسی و طارق را ادامه دهد. آن زمان مسلمانان تا جنوب فرانسه و کرانه رود ساؤون پیشروی هایی داشتند. عبدالرحمن خودش را جمع و جور کرد و با هشتاد هزار نفر زدند به جاده. 732 میلادی یعنی 114 هجری سلسله جبال پیرنه را پشت سر گذاشتند و اول در اطراف تولوز، آکوتین که یک دولت خودمختار و خار چشم فرانسه بود را کنار زدند و راه گالیا را در پیش گرفتند تا به ده مایلی پاریس رسیدند.
آن زمان همه کاره شاهان فرانسه کاخبان ها بودند و شارل مارتل که در مرزهای شمالی برابر آنگلوساکسون ها گردوخاکی به پا کرده و از این رو به مارتل یعنی چکش معروف شده بود همه کاره ی سرزمین گل به شمار می رفت. به پیغام کمک خواهی آکوتین وقعی ننهاد تا خوب تارومار شدند. از هرجایی توانست نیرو جمع کرد. حتی در سپاهش جنگجویانی داشت که سازوبرگشان چیزی جز یک عدد چماق و لایه ای پوست پلنگی نبود. آکوتینی های عقب نشینی کرده هم با شارل مارتل دست دادند و در جایی بین پواتیه و تور فرانسه آن طرف رود در دامنه ی کوه پردرخت اردوگاه زدند.
لشکر عبدالرحمن به اینجا که رسید با فتوحات و تلفات و غنایمی که بدست آورده بود هشتادهزار نفر میشدند. دو سپاه هفت روزی با رودررویی های پراکنده زورآزمایی کردند. روز نهم جنگ شکل خودش را گرفت. هردو طرف پیروزیهایی داشتند و موفقیت سپاه عبدالرحمن پیش بینی میشد. تا اینکه فرانک ها راهی به سوی اردوگاه غنایم مسلمانان باز کردند. همین مسئله کار دست مسلمانان داد. سپاه به هم ریخت. وسط جمع و جور کردن سپاه به هم ریخته عبدالرحمان تیر میخورد و از اسب می افتد و خلاص. مسلمانان روحیه باخته هم جنگ را کنترل کردند تا شب شد. در شورای فرماندهان تصمیم بر این شد که عقب نشینی بکنند. سپیده دم صبح که سپاهِ با روحیه به قصد شبیخون، زدند به اردوگاه مسلمانان دیدند جا تره و بچه نیست. شارل مارتل از ترس اینکه نکند این عقب نشینی استراتژیک، تله باشد تنها به پاکسازی فیزیکی مجروحان و تقسیم غنایم به جا مانده قناعت کرد و بر گشت دنبال زندگیش. این واقعه در تاریخ مسلمانان به بلاط الشهدا معروف است و در شعبان سال ۱۱۴ هجری مطابق با اکتوبر ۷۳۲ ثبت شده.
مورخین اروپایی این جنگ را به صورت خیلی اغراق آمیز، نقطه ی عطفی در تاریخ اروپا به حساب می آورند. تا آنجا که سرنوشت مسیحیت و اروپا و تاریخ عالم از اسطوره ی شارل مارتل و نبرد پواتیه نشات میگیرد. البته خیلی بعید هم نیست چون در صورت پیروزی عبدالرحمان بر سرزمین گل، در اروپا چندان استحکاماتی در برابرشان نمی بود. ادوارد گیبون در این رابطه گفته: "چه بسا امروز در مدارس آکسفورد قرآن تدریس میشد و واعظان از منابر درباره حقانیت محمد(ص) و صدق وحی و رسالت او سخن می گفتند."
>> ادامه دارد...
داستان از آنجا شروع می شود که بر سر شاه حاکم بر شبه جزیره ی ایبریا بین علما اختلاف افتاد. مرام ویتزا شاه ویزیگوت حاکم بر اسپانیا به مذاق روحانیون مسیحی خوش نمی آید و با اشراف منطقه دست به یکی میکنند و شخصی تبعیدی به نام رودریک را در برابر ویتزا علم میکنند. رودریک هم از همان تیروطایفه ی ویزیگوت هاست. این ویزیگوت ها یا گوت ها شاخه ای از قبایل ژرمن بودند که با چراغ سبز رومی ها، وندال ها را کنار زده و بر شبه جزیره ی ایبریا شامل اسپانیا و پرتغال کنونی حکومت میکردند و اصولشان بر این پایه بود که به روحانیت مسیحی و فئودالیسم زیادی بها میدادند. تا آن حدی که صدای کشاورزان از زور مالیات و اختلاف طبقاتی درآمده بود. از صبح تا شب مثل چهارپا جان بکن و تنها خراج حکومت را بپرداز. این آقای ویتزا تا آمد یک مقداری شل بگیرد و رضایت مردم را جلب کند زدند توی پرش و فرستادندش گوشه ی عزلت.
طبیعی می نماید که مردم از در مخالفت با شاهی دربیایند که به زور می خواهند بکنند در پاچه شان. شروع به جمع آوری نیرو کردند و حتی از ایالت هشتم ایبریا در شمال آفریقا هم کمک خواستند. والی این منطقه کنت یولیان که انگار به خاطر قضایای ناموسی نیز چشم دیدن رودریک را نداشت یاد پیمانی افتاد که با همسایگان مسلمانش در افریقیه بسته بود با این مضمون که از نظر سیاسی و نظامی هوای همدیگر را داشته باشند. نامه ای به موسی بن نصیر حاکم برگزیده ی خلیفه ی اموی نوشت که بیایید که الان وقتش است. موسی بن نصیر سپاهی جمع و جور که اغلب از بربرهای شمال افریقا بودند به سرداری طارق بن زیاد بربرنژاد به سمت اسپانیا گسیل داشت. سپاه هفت هزار نفری با کشتی های جناب کنت از تنگه اتصال اروپا و افریقا گذشتند. درست از همین جا به بعد است که اسم این تنگه به یاد طارق به نام تنگه جبل الطارق شناخته شد. می گویند طارق کنار ساحل کشتی هایش را آتش زد و در نطقی به سپاهش یادآوری کرد که: "ای مردم کجا توانید گریخت که دریا پشت سر شماست و دشمن روبرویتان" و با سپاه مخالفان که حدود پنج هزارنفری بودند جور شدند و در منطقه ناآشنا به سمت قلب حکومت گوت ها راه افتادند. رودریک هم ننشست که همین جوری بیایند بالای سرش. لشکر 90 هزارتایی اش را جمع کرد و برای دک کردن شورشی ها حرکت کرد. این واقعه برمیگردد به سال 711 میلادی. دقیقا هفدهم ژوئیه 711 میلادی و 28 رمضان سال 92 هجری.
با هر دودوتاچهارتایی سپاه رودریک پروپیمان تر بود و موفقیتش قطعی می نمود ولی به خاطر بی نظمی و نارضایتی سربازان از فرمانده شان و از طرفی دیدن کنت یویلیان و اسقف اوپاس برادر شاه سابق در سپاه روبرو کاری از پیش نبردند و بعد از حدود یک هفته به هم کوبیدن دو سپاه منهزم شدند و پایان سیصد سال حکومت گوت ها را رغم زدند.
سپاه پیروز به تعقیب و گریز بازمانده ی گوت ها،مالقه(مالاگا) و غرناطه(گرانادا) و قرطبه(کوردوبا) را پشت سر گذاشتند. تا آنجا که رودریک در یکی از رودخانه های مسیر عبورش غرق می شود. به طلیطله(تولیدو) پایتخت که می رسند متوجه می شوند اشراف کل اموال و ثروت خزانه را جارو زده اند و به سمت شمال رفته اند. در اینجا طارق فرماندهی شهر را به اسقف اوپاس برادر ویتزا می سپرد و بعد از توصیه هایی از جمله منع هرگونه تعدی به کلیساها و مردم تسلیم شده در شهر، به سمت شمال راه می افتد. فتوحات طارق را با توجه به تعداد اندک سپاهش و نداشتن عقبه نمیتوان جز به پشتوانه ی زیرکی و سیاست های نظامی اش دانست. به هر شهری که میرسیدند از هیبت شایعات پیرامون پیروزی فاتحین مدت زیادی شمشیرها از غلاف بیرون نمی ماند. معمولا در مواجهه با مقاومت ها از در گفتمان وارد میشدند. مثلا طارق با تیودمیر حاکم خودمختار مرسیه صلح نامه امضا می کند و در مسیرش همینطور میرفته و پرچم فتح را بر سر در قلعه ها و شهرها هوا می کرده.
خبر موفقیت ها به گوش موسی بن نصیر می رسد و اینکه طارق یک سال نشده رسیده به شمال اسپانیا. موسی بن نصیر ضمن فرستادن پیغام "به کجا چنین شتابان" لباس رزم می پوشد و راهی می شود. رمضان 93 هجری یا همان ژوئن 712 میلادی پیرمرد هفتاد ساله وارد آندلس می شود. از پیش از این هم مسلمانان به شبه جزیره ی ایبریا آندلس می گفتند به خاطر ساکنین قبلی این منطقه. آندلس از واندالوسیا به معنی شهر وندال ها گرفته شده. موسی بن نصیر از زاویه ی دیگری شروع میکند و بعد از فتح اشبیلیه(سه ویا) وارد طلیطله میشود. ابتدا بر طارق خشم میگیرد و بعد از مقداری احوال پرسی و اطمینان از پشیمانی اش او را کنار دست خودش می نشاند. دست به دست هم به سمت شمال برای کنترل نواحی فتح شده به راه می افتند. سر راه سرقسطه(زاراگوزا)، طرکونه(تاراگونا) و برشلونه(بارسلونا) را هم تثبیت می کنند و به سمت اربونه(ناربن) و جنوب فرانسه پیشروی میکنند. حین همین پیشروی ها طرف های سلسله جبال پیرنه مرز فرانسه بودند که خلیفه ی اموی طی نامه ای پیشتاز دستور توقف و برگشت به دمشق را به موسی بن نصیر و طارق بن زیاد می دهد. گویا موسی با توجه به فشل بودن قبایل اروپایی و جنگ داخلی فرانسه، در سر رویای فتح سواحل مدیترانه و رسیدن به دروازه های غربی قسطنطنیه و سپس پیوستن به دمشق را در سر میپرورانده. ولی تردید خلیفه اموی و دست دست کردنش از ترس قدرت یافتن موسی بن نصیر او را از این کار بازمیدارد.
موسی بن نصیر حین برگشت اشبیلیه را به مرکزیت آندلس برمیگزیند و پسرش را ضمن توصیه هایی میگذارد بالای سر کار. اسقف اوپاس را به حاکمیت طلیطله و کنت یولیان را بر منطقه اش سبته ابقا میکند و املاک و اراضی ویتزا را به فرزندانش برمیگرداند و لک ولک کنان مقصد دمشق را در پیش می گیرد.
در این ابتدای کار حذف سیستم طبقاتی، تعیین مالیات عادلانه و استفاده از حاکمان محلی برگ برنده ی رضایت ساکنین اسپانیا به شمار می رود. کافی بود برده ای به اسلام درآید تا از بردگی آزاد شود. با توجه به آزادی مذهب و تاکید اسلام بر مدارا با اهل کتاب تنها جزیه ای برای مسیحیان و یهودیان تحت حاکمیت بسته شد که هرطور حساب می کردند به مالیات های زمان ویزیگوت ها نمی رسید. یک دینار به ازای هر نفر درهر سال. روایت ایزیدور پاسنسیس مورخ و کشیش هم عصر این وقایع که بیشترین استناد تاریخ نویسان معاصر از نوشته های بعضا" مغرضانه او صورت گرفته این مدارای مسلمانان را تعجب برانگیز می خواند. در عصر قرون وسطای اروپا که مردم نمی توانستند حمام را حتی به لاتین اسپل کنند در شهرهای آندلس سیستم فاضلاب و حمام های عمومی زبانزد بود. مسافرین اروپایی با دیدن شیوه های اداره ی امور جامعه مسلمانان انگشت بر دهان می ماندند. به گفته ی لین پول در کتاب مور ها در اسپانیا (اروپایی ها زمان قدرت مسلمانان آنها را سارازان خطاب می کردند و بعدها لغت مور برای کل ساکنین آندلس از هر طیفی رایج شد) می گوید:" در عصر قرون وسطی و تاریکی در اروپا حکومت قرطبه اعجوبه ی قرن بود. مسلمانان چراغ علم و مدنیت را افروخته داشتند"
در تاریخ آندلس چندین طیف در کنار هم سر یک سفره مینشستند. یکی اعراب مهاجر که تعداد اندکی بودند و در مناطق مختلف شبه جزیره ساکن شدند. یکی هم بربرهای شمال آفریقا که از اعراب کثرت بیشتری داشتند و در زمین های واگذارشده شان کشاورزی میکردند. دیگری مولِدین که به ساکنین شبه جزیره که مسلمان شده بودند گفته میشد و از حقوق مساوی به نسبت باقی مسلمانان برخوردار بودند. و مستعرب ها یا مسیحیان معاهد که تعداد زیادی بودند و تا مدتها به دین مسیحیت ماندند. در این بین یهودیان هم که حدود 5 درصد جمعیت را شامل میشدند بعد از سقوط گوت ها به آرامشی دست یافتند و به خودشان سروسامانی دادند. یهودیان در حکومت قبلی زیر فشار زیادی بودند تا آن حد که بسیاری مجبور به ترک اموال و شهرشان شده بودند و در فتح آندلس میبینیم که در جنوب اسپانیا این گروه سپاه طارق را خوب ساپورت میکردند. از تعریف های همین ها بود که بعدها از اقصی نقاط اروپا یهودیان به دنبال بهشت موعود به آندلس مهاجرت کردند. در بین این چند طیف بیشترین مشکلات از گروه اول و دوم آب میخورد. تعدادی از اعراب که جنم حکومت داری را در خودشان میدیدند با همراهی بربرهایی که حس میکردند به حق شان نرسیده اند دست به شورش میزدند. در تاریخ میبینیم این شورش ها و جنگ های داخلی بود که در هر دوره ای امان حکومت مرکزی را میبرید.
ادامه دارد...
> در قسمت بعد تعداد نوشابه هایی را که خلیفه ی اموی برای موسی بن نصیر و طارق بن زیاد باز می کند را خواهیم شمرد.
> خواهیم دید چگونه شارل مارتل فرانسوی به لقب چکش مفتخر میشود.
> و همچنین با وسیله ای به نام بوق و روش استفاده از آن در قرون وسطی بیشتر آشنا می شویم .
پ.ن: قرار بود درباره ی ارباب حلقه ها بنویسم یادم نرفته! حواسم هست!
یک وقت ها هرچی میکشیم از حرکت نکردن و نجنبیدنه. یک وقت ها هم حرکت و تلاش هست اونم از صبح تا شب٬ ولی باچشم بسته! به قول امام صادق (ع) دومی مثل پیمودن بیراهه است که شتاب بیشتر نتیجه ای نداره جز بیشتر دور شدن از راه اصلی.
العامل على غير بصيرة، كالسائر على غير الطريق٬ لا يزيده سرعة السير الا بعداً
"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"
..
دین هم که دارید آزاده باشید. نانِ دیـن نخورید.

|
در آغاز .. «فاطمه» بود نزار قبانی ("از کتاب "عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند) |
في البَدْء .. کانَتْ فاطمهْ |
پ.ن: شاید بعدا درباره نزار قبانی شاعر معاصر اهل سوریه بیشتر بنویسم. شاعریه که دوستش دارم.

« در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود »
انجيل يوحنا با اين جمله آغاز مي شود. جمله ی عجیبی است. جمله اي که اشاره به آغاز آفرينش دارد و ... کلمه!
آنچه خوانندگان انجيل متفق القول مترادف نام حضرت عيسي مي دانند. و در همين جاست که بحث بين موافقين و مخالفين تثليث کليد مي خورد٬ سر جمله ي سوم: «و کلمه خدا بود.»[۱]
در قرآن کریم نيز تا به نقل داستان تولد و زندگي حضرت مسيح مي رسيم برمي خوريم به اين لفظ: کلمه
«ای مریم! خـدا تو را بشارت مي دهد به کلمه اي از سوي خودش٬ که نام او مسيح عيسي بن مريم است»[۲]
اما کلمه چیست؟
در باب کلمه و معانيش اهل فن، تفاسير زيادي کرده اند. ولي از همه ظريفتر، علامه طباطبايي در تفسير الميزان نگاه ها را می برد به چند آيه آنطرفتر. جايي که خداوند مي فرمايد:خلقت عيسي همچون خلقت آدم است. از خاک آفريده شد و به او گفته شد «کـُن فَ يَکون» [۳]
کن فيکون (باش پس شد) حکايت از قدرت مطلق، آني و بي نهايت خدا دارد.
هم وزن جمله اي از کتاب عهد عتيق، باب نخست سفر پيدايش: «وخدا گفت روشنايي بشود و روشنايي شد»
اين همان کلمه ي آغازين است که در ولادت حضرت عيسي(ع) با جلوه اي خاص تکرار شد. و در لحظه به لحظه ي به پيش رفتن اين نظام عظيم آفرينش٬ دارد تکرار مي شود. کلمه ي اراده ي خدا...
[۱]در شماری از ترجمه های انجیل «و کلمه خدایی بود» معنی شده(and the word was divine).
[۲] آل عمران-۴۵ و نسا-۱۷۱
[۳] آل عمران-۵۹
در باب "بی پولی"«
نجات سرباز رایان 2«
کاغذ دیواری«
سلاخ خانه شماره 5«
خمار صدشبه«
تست گوساله طلایی«
ناطور ترافیک«
روانشناسی آنلاین 1«
گولوم را نکش«
روی خط جنت آباد«
روز تولد«
نقطه ی عطف«
برای طبقه وسطی ها«
وسواس«
هوای تو«
همین جوری های پنج شنبه«
درباره ی ما ...«
هفت تیر«
این بُهت مشترک«
بهت شب شنبه«







