حال و روزم چندان خوش نیست. بیشتر از هر وقت دیگه ای محتاج دعا هستم. چقدر سخت میگذره وقتایی که تنها سلاح آدم دعاست.
نزدیک عید نوروزه. عید هم عیدهای قدیم! اصلا یک مزه ی دیگه ای داشتن. رفیقمون (آقا احسان) یک بازی وبلاگی دعوتمون کردند با موضوع خاطرات عید نوروز. مارم که اگر همینجوری ول کنید دائم لبیک میگیم. به اینم لبیک گفتیم. شاید با سیر تو نوستالژی عیدنوروز از این حال و هوا دربیایم.

"مثل امسال سال کبیسه بود و ماهم خانوادگی همه برنامه ها رو گذاشته بودیم واسه دقیقه ی نود. برنامه هم طوری بود که سال تحویل شمال باشیم. دم رفتن هم قرار بر این شد که ماشین را بزنیم بغل و به همراه ابوی بریم سلمونی و سری صفا بدیم. البته خلوت بودن سلمونی در روز آخر سال هم مزید بر علت شد. نشسته بودیم تو نوبت و هی مشتری ها میومدن و واسه بعد از سال تحویل وقت میگرفتن. سر نوبتمون که شد آرایشگر در حالی که گوشی دستش بود این پا و اون پا میکرد که اگر خیلی کارتون عجله ای نیست بعد از سال تحویل خدمتتون باشیم. از ما هم اصرار که مگه نمیبینی زن و بچه تو ماشینن عجله داریم کارتو بکن. آخر سر از تلاش مضاعفش روی صندلی اصلاح گوشی دست ما هم اومد که لحظه سال تحویل اول فروردین نیست. درست یک ساعت و بیست دقیقه دیگه ست. هیچی دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم و طی پروسه ای آرام آرام خانواده را هم در جریان عمق فاجعه گذاشتیم. خلاصه برای سال تحویل خودمون رو تا نزدیکای سد کرج رسوندیم و چی ها سر سفره ی هفت سین صحرایی گذاشته شد بماند. این بود انشای من. و از این کار نتیجه میگیریم که انسان همیشه باید درجریان باشد و برای کارهایش برنامه ریزی کند."
همینه دیگه تو این حال٬ نوستالژی مون هم نم کشیده! انتظار بهتر از این که نداشتید.
الان که بعد از روایت این خاطره ی جذاب و پرکشش و پرکنشِ دراماتیک٬ فکر میکنم٬ پارسال غروبِ روز اوّل فروردین٬ تماشای فیلم دایره زنگی با بلیط سورپرایزی سینما آزادی چیز دیگه ای بود.< body>


