<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فی الپرانتز (...)</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگی برای خودم، شاید همه چی &quot;فی الپرانتز&quot;!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 15:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در باب &quot;بی پولی&quot;</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://cinetmag.com/Photo/News/Larg/Bipooli_102_l_642254.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;به انگیزه ی فیلم &quot;کتاب قانون&quot; و خصوصا تعریف های این &lt;A href=&quot;http://zamaneh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دوست&lt;/A&gt; گرامی راهمان را به سمت سینما کج کردیم ولی از &quot;بی پولی&quot; سردرآوردیم. نه اینکه ذره ای احساس پشیمانی بهمان دست بدهد کلی هم سرذوق آمدم. حیف بود بعد از &quot;درباره ی الی...&quot; این فیلم را از دست میدادم. یعنی بعد از اصغر فرهادی چشممان به جناب نعمت اله روشن! &quot;بوتیک&quot; اش را دیده بودم البته در سینمای خانگی و خیلی سرسری. که الان افتادم پی اش تا دوباره کشفش کنم. وقتی کم کاری بزرگان سینمایمان و بعضا نچسب بودن آثار جدیدشان دارد از سینمای ایران ناامیدتان میکند ظهور چنین کارگردانهایی و امتداد موفقیت شان احساس پیدا کردن گنج به آدم دست میدهد. که قطعا این احساس با ذوق زدگی بعد از فیلم دیدن من بی ارتباط نیست!&lt;BR&gt;موضوع فیلم مشکل مبتلا به جامعه ی ماست. اینکه یکهو میبینی به جایی رسیدی که پول لازم شدی به شدت٬ و هرچی کفگیر میزنی تنها صدای برخورد با ته قابلمه را میشنوی و صد تومان ناقابل در مقایسه با هیچ تومان میشود خودش کلی! از معدود کسانی هم که میتوانی رو بیندازی چیز دندان گیری حاصل نمی شود. همینجاست که تراژدی شروع میشود.&lt;BR&gt;از هنر کارگردان ضمیمه کردن موقعیت های کمیک کنار این تراژدی ملموس است. خیلی جاها اصلا خنده ی تماشاچی به هوا میرود. رادان هم خوب این نقش را درآورده. البته تاحدی نقشش در راستای &quot;سنتوری&quot; مهرجویی به نظر می آید ولی مختصاتی دارد که در طول دیدن فیلم٬ کمتر ذهن را به سنتوری میل دهد.&lt;BR&gt;به نظر من فیلمنامه بدون ورود به جمع دوستانه و مفلسانه ی امیرجعفری و سیامک رحمانی لطفی نداشت. با اینکه ناگهان پنج شش شخصیت به داستان اضافه میشود ولی شخصیت پردازی هوشمندانه فیلم٬ فاصله ی غربیگی تا آشنایی و احساس نزدیکی به این جمع را کم میکند. از جذابیت این شاخه از داستان٬ معرفی نوعی دوستی ته خطی است. با این پیش زمینه که همه شان کلا در این شرکت سرکاری٬ بیکار و سرکار هستند ولی برای بالا آمدن پول برای دوستشان کم نمیگذارند٬ تا بدون پوشک و شیرخشک شب خانه نرود.&lt;BR&gt;نکته ی اخلاقی فیلم قربانی کردن صداقت و روراستی از سوی کارکتر بی پول است برای حفظ کلاس اجتماعی. حتی در برابر شریک زندگی. یک جوری با سیلی سرخ نگه داشتن صورت غیرمعقول که بیشتر به جای حل مسئله، اصرار به نمایان نشدن صورت مسئله است. وگرنه مشکلات کمرشکن و غیرقابل پیش بینی از بدیهیات ظاهرا لاینحل جامعه ی ماست. که همه تا مغز استخوان یک مقدار کمتر یک مقدار بیشتر به آن واقفیم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,102)&quot;&gt;پ.ن1:&lt;/SPAN&gt; ان شاالله &quot;کتاب قانون&quot; می ماند برای فرصت بعدی. به این زودی که برش نمی دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,102)&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/SPAN&gt; اگر بی پولی را ندیده اید دیدن فیلم را در سانس 16:30 و 22 پردیس سینمایی پارک ملت پیشنهاد میکنم. ترجیحا روزهای سه شنبه که بلیط نیم بهاست بروید برای رویرو نشدن با بی پولی احتمالی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,102)&quot;&gt;پ.ن3:&lt;/SPAN&gt; بی پولی از آن فیلم هاست که بایستی زیرش جمله ی &quot;&lt;FONT color=#660000&gt;دیدن این فیلم به افراد در شُرف ازدواج توصیه نمیشود!&lt;/FONT&gt;&quot; درج شود. و الا برای بقیه خطری ندارد. مجردها که چندوقت بعد فراموش میکنند و برای متاهل ها هم بیشتر به جای هشدار، حالت بیان خاطره را دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 15:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجات سرباز رایان 2</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/sarbazi1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بالاخره حل شد. سه ماه اضافه خدمتی که به خاطر غیبت حک کرده بودند تو برگه سبز نظام وظیفه پاک شد. اونایی که رفتن خدمت میدونن، وگرنه من که بار اولمه، واسه سربازی یک روز اضافه خدمتش هم زور داره. قد یک سال میگذره. دیگه حساب کنید 90 روز که هر روزش باید تا مغز استخوان تنبیه این عادت دقیقه نودی مان را بکشیم چطور میگذرد. البته ارسال دفترچه درست روز 29 اسفند سال کبیسه چند دقیقه بعد از دقیقه نود به حساب میاد. شکر خدا دوستان سازمان عریض و نسبتا طویل نظام وظیفه، 8 روز تاخیر پلیس به علاوه دهی ها رو بر اساس قانون زیر سیبیلی رد کردند و مشکل حل شد. دیگه دیگه... تا آخر این ماه فرصت دارم از دوران شیرین قبل از اعزام نهایت استفاده رو ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,102)&quot;&gt;پ.ن1: &lt;/SPAN&gt;از دوستان خدمت رفته خواهشمند است اگر توصیه ای چیزی برای اعزام آموزشی و پیچ و خمش دارند دریغ نفرمایند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,102)&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/SPAN&gt; میان هشت تا آدرسی که برای معرفی به پادگان لیست شده بود &lt;EM&gt;کهریزک&lt;/EM&gt; هم بود. خوب شد موقع انتخاب رشته و دانشگاه ذره ای علاقه به رشته ی پزشکی در دل نداشتم. یحتمل این هم از الطاف خفیه ی الهی بوده که شامل حال جوانی مان شده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاغذ دیواری</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elclasico.persiangig.com/old%20spring%20wide.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/wallpaperoldspringthumb2.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://elclasico.persiangig.com/old%20spring1024.jpg&quot;&gt;دانلود با رزولوشن 768×1024&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://elclasico.persiangig.com/old%20spring%20wide.jpg&quot;&gt;دانلود با رزولوشن 800×1280&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 11:51:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلاخ خانه شماره 5</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://gallery.military.ir/albums/userpics/G4M_Type_1_Attack_Bomber_Betty_launching_Baka_G4M-10.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&quot; بیلی به ساعت روی اجاق گاز نگاه کرد. تا آمدن بشقاب پرنده هنوز یک ساعت وقت مانده بود. وارد سالن شد، گردن بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حرکت میداد. تلویزیون را روشن کرد. کمی در بعد زمان چندپاره شد. بیلی فیلم آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکنهای آمریکا در جنگ دوم جهانی بود و درباره مردان شجاعی که آنها را به پرواز درمی آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا میکرد داستان آن چنین بود:&lt;br /&gt;هواپیماهای آمریکایی که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان پس پسکی از زمین بلند می شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده ی آلمانی پس پسکی پرواز می کردند و ترکش خمپاره ها و گلوله ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می مکیدند. با بمب افکن های سرنگون شده آمریکایی نیز همین معامله را کردند و این هواپیماها پس پسکی از زمین بلند شدند و به گروه خود پیوستند.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گروه هوایماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله های آتش می سوخت پرواز می کردند. بمب افکنها دریچه های مخزن بمب هایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله های آتش را کوچک کردند، آنها را به درون ظرفهای فولادی استوانه ای مکیدند و ظرفهای استوانه ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرفها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند. آلمانیهای پایین نیز دارای دستگاههای معجزه آسایی بودند که از لوله های فولادی دراز ساخته شده بود. با استفاده از این دستگاهها تعداد دیگری از ترکش خمپاره ها را از بدنه ی هواپیما و تن خدمه آنها مکیدند. با وجود این هنوز هم عده ای از آمریکایی ها زخمی بودند و وضع بعضی از هواپیماها بسیار بد بود. اما در آسمان فرانسه بار دیگر سروکله جنگنده های آلمانی پیدا شد و همه چیز و همه کس به حال اول خود بازگشت.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی هواپیماها به پایگاه هود بازگشت، استوانه های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه ها را در کارخانه هایی که شبانه روز کار می کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آن را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک اینکه بیشتر این کارها را زنان انجام میدادند. مواد معدنی را برای عده ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آنها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند.&lt;br /&gt;افرار نیروی هوایی آمریکا یونیفرمهایشان را پس دادندو دانش آموزان دبیرستانی شدند. و هیتلر کودک شیرخواره ای شد. بیلی پیل گریم پیش خود چنین تصور می کرد. این قسمت در فیلم نبود. بیلی بر اساس قرائن آینده را پیش بینی میکرد. همه دوباره بچه می شدند، همه انسانها بدون استثنا از جنبه زیست شناسی با هم دست به یکی می کردندو دو انسان کامل به نامهای آدم و حوا را به وجود می آوردند. بیلی پیش خود چنین خیال میکرد.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب سلاخ خانه ی شماره پنج کتاب معرکه ایه! یک جورایی گزارش مالیخولیایی خاطره ای از جنگ جهانی &lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; vspace=&quot;0&quot; alt=&quot;اشلاختف فنف&quot; src=&quot;http://www.itanz.net/suggest/photos/slau.jpg&quot; /&gt;دومه از زبان آقای نویسنده: کورت ونه گات جونیور. جریان از این قراره که آمریکا درجهت تقویت متفقین برای کندن شر آلمانهای نازی نیرو میفرسته که از قضا کورت خودمان هم جزو گروه ارسالی ها رقم میخوره. آن هم چه گروهی: یک مشت آمریکایی درب و داغان که تنها رسانه ها برای خالی کردن ته دل آلمانها گنده شان کرده بودند. همان عملیات اولی نه دومی همه زمینگیر میشوند و اسیر ارتش هیتلر. بخوام یه کم دیگه تعریف کنم میبرندشان به یک شهر کوچک،درسدن، برای کار اجباری که از قضا با بمباران متفقین بعد از آن معروف هم میشود. اسیرها آزاد میشوند و برمیگردند آمریکا ولی دیگر هیچ وقت آدم قبلی نبودند. بلی، رسم روزگار چنین است.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;تیکه ی تماشای مستند از تلویزیون به صورت وارونه که از کتاب انتخاب کردم نمونه ایست از ذهن شیزوفرنیک سرباز از جنگ برگشته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- &lt;a title=&quot;ویکی پدیا&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D9%86&quot;&gt;واقعه ی درسدن &lt;/a&gt;در سال 1945 با بمب های آتشزای ناپالم باعث مرگ 135000 نفر میشود.&lt;br /&gt;- در مقام مقایسه با هیروشیما که 71379 نفر کشته داد میتواند پیامی برای منادیان خلع سلاح اتمی باشد.&lt;br /&gt;- رمان سلاخ خانه شماره پنج در سال 1969 براساس تجربیات شخصی نویسنده نوشته شده است.&lt;br /&gt;- کتاب با ترجمه ی انصافا عالی علی اصغر بهرامی توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 10:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خمار صدشبه</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://elclasico.persiangig.com/9576820-md.jpg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;خمار صد شبه&quot; align=baseline src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/khomar1.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660033&gt;پ.ن۱:&lt;/FONT&gt; چند هفته است دلم هوای ایوان های رواق دارالحفاظ حرم امام رضا(ع) رو کرده. اگر گرین کارت طلبیدنش مهیا بشه به یک ساعتش هم قانع ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660033&gt;پ.ن۲:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; به این نتیجه رسیدم که اراده ی خدا از جنس فاصله های خواستن ها تا توانستن های ما نیست. بگوید بشود &quot;درجا&quot; می شود. حتی به میان پرده ی &quot;زندگی شیرین می شود...!&quot; هم نیاز ندارد. چقدر خوبه آدم٬ همچین خدایی داره..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:33:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست گوساله طلایی</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://felparantez.blogfa.com/post-72.aspx&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;تست سامری&quot; align=baseline src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/a8ciu6osydoadilaav9d.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنی اسرائیل به سرپرستی موسی باروبنه جمع میکنند و شبانه از زیرنگاه ماموران فرعون جیم میزنند و راه ساحل نیل درپیش میگیرند. امواج خروشان نیل٬ رام خدای موسی میشوند و قوم نگران را به بستر رود عظیم بار میدهند. آن طرف نیل زندگی جدیدی در انتظارشان است. با خیالی آسوده از فرعون غرق شده میتوانند برای ساخت تمدن دینی شان آستین بالا بزنند و لذت دنیا و آخرتشان را با هم یکجا ببرند.&lt;BR&gt;البته برای رسیدن به آن نعمات وعده داده شده یک سنجشِ پختگی و آزمونی ورودی پیش نیاز است. حالا حالا باید در برزخی بین مصر و سرزمین مقدس راه بروند و همزمان لیاقتشان را هم نشان بدهند. برای کم صبری های شان هم پیش بینی هایی شده. سوز صحرا با ابری سایه گستر و ضعف گرسنگی شان با ترانگبین و بلدرچین های آماده ی طبخ تسکین داده میشود.&lt;BR&gt;نوبت به پیچیدن نسخه و دستورالعمل که میرسد موسی قوم را برای سی روز به برادرش هارون می سپارد و رهسپار کوه طور میشود. سی روز میگذرد و موسی از کوه برنمی گردد. بنی اسرائیل حوصله اش سر میرود. از طرفی نیز زمزمه هایی مبنی بر فوت موسی شنیده میشود و بنی اسرائیل خود را از مصر رانده از سرزمین موعود مانده می یابد. اینجاست که سامری نامی درجا دست به کار شد. روز سی و پنجم پیشنهاد جمع آوری طلاها و زیورآلات غنیمتی را میدهد و روز سی پنجم و ششم و هفتم ترتیب آب کردن و قالب گیری گوساله ای استثنایی را میدهد. &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:GoldCalf.jpg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=2 alt=&quot;Gold Calf&quot; align=left src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/ej50ql5xgsmzy37rm0lp.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;روز سی ونهم گوساله ای با طراحی مخصوص فوق العاده که صدای &quot;ما ما&quot; ی لطیف و گوش نوازی از آن شنیده میشد برای قوم ندید پدید بنی اسرائیل رونمایی شد. سامری تاکید می کند این همان معبود شماست که موسی اشتباهی در کوه طور به دنبالش رفته و خودش را به هلاکت کشانده. جملگی در برابر این اثر هنری معجزه گونه دل و دین از کف بدادند و در ترجیح معبود دیدنی و محسوس بر معبودی که تنها موسی میتوانست ببیندش شکی به خود راه ندادند.&lt;BR&gt;موسی فردایش با دست پر برمیگردد ولی همه آنچه کاشته بود را برباد رفته و دامان بنی اسرائیل را آلوده به بدترین انواع شرکها می یابد. ابتدا برادرش را خفت میکند که چرا شاهد گمراهی اینان بودی و چیزی نگفتی. هارون با توضیح آنچه گذشته و حرف نافهمی بنی اسرائیل خود را تبرئه میکند. موسی سراغ سامری می رود که چطور این کار را کردی. سامری رمز موفقیتش برای ساخت این گوساله را مشتی &quot;خاک پای جبرئیل&quot; عنوان میکند که در ملاط مجسمه ریخته و اینطور جان گرفته.&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;BR&gt;از طرد شدن سامری و سوزاندن گوساله و ریختنش در دریا که بگذریم خدا این ماجرا را نیز جزو امتحاناتش از بنی اسرائیل لیست میکند. نکته انحرافی این تست٬ صدا دار شدن این ساخته ی سامری به اذن خدا بود و نکته ی کنکوری اش ناتوانی گوساله ی مذکور بوده که نمی توانسته خواسته هایشان را برآورد و نفع و ضرری برای پرستش شوندگانش داشته باشد. هارون هم که گلوی خودش را پاره میکرده برای روشن کردن مردم حجت تمام کننده ی ماجرا.&lt;BR&gt;از این سامری ها به همراه گوساله شان٬ خدا فراوان برای ما فرستاده و میفرستد و البته دوره به دوره هم با نکات انحرافی و کنکوری پیچیده تر. تمیز دادن اینها از نشانه ها و معجزات الهی که به عقل ما سپرده شده و چشم و گوش باز ما٬ از دشوار ترین کارهاست.. فتامّل!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;* &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;EM&gt;رجوع شود به آیات ۷۷ تا ۹۷ سوره ی طه.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناطور ترافیک</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://felparantez.blogfa.com/post-71.aspx&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;پشت میکروفن مصاحبه&quot; hspace=0 src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/tribon1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله. درحال حاضر پشت بند &lt;STRONG&gt;ناطور دشت&lt;/STRONG&gt;٬ کتاب &lt;STRONG&gt;کافه پیانو&lt;/STRONG&gt; رو در دست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- از مشوقین من در این امر بعد از پدر و مادرم که واقعا منو به این راه سوق دادن و ازشون متشکرم٬ ترافیک تهران هست. خصوصا بعضی گره های کورِ پدرمادردار که حس میکنم بهشون چقدر مدیونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خواهش میکنم. البته من کوچکتر از اونی هستم بتونم پیامی داشته باشم ولی پیامی که برای هم سال های خودم دارم اینه که در بلند شدن توی اتوبوس و دادن جاشون به افراد سن و سال دار دست دست نکنند تا کمتر امثال ما کتاب بدست ها مورد چشم غره قرار بگیریم که هم کتاب کوفتمان می شود و هم اینکه ناگزیر به وایسادنیم هممون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 22:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روانشناسی آنلاین 1</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://elclasico.persiangig.com/advertising-photography-024.jpg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;خوراک سیم تلفن&quot; align=baseline src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/phone.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-&lt;/STRONG&gt; اوکی٬ باشه٬ مرسی ... یاعلی! &lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;╔&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر شما با جمله ی بالا به عنوان دیالوگ پایانی یک تماس تلفنی٬ می توان چند لایه از شخصیت گوینده را واکاوی کرد؟&lt;BR&gt;¤ ترجیحا عدد مورد نظر را به ۲۰۰۰۹۰ ارسال کنید. ¤&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گولوم را نکش</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جلد نخست ارباب حلقه‌ها جایی هست که یاران حلقه راهشان را ناچاراً از زیرزمین‌های هراسناک موریا می‌گذرانند. فرودو متوجه سایه‌ای می‌شود که چند روز است تعقیبشان می‌کند.با گاندلف صحبت می‌کند و گاندلف می‌گوید مدتهاست می‌داند گولوم منحوس در تعقیب آنهاست. فرودو می پرسد پس چرا همین حالا دخلش را نیاوریم. گاندلف خردمند می‌گوید: &lt;EM&gt;شاید هنوز وظیفه تاریخی دارد که باید انجام دهد..ما از پایان ماجرا بی‌خبریم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گولوم زنده می‌ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسانی که کتاب را خوانده یا فیلم را دیده‌اند می‌دانند که در واپسین لحظات ارباب حلقه‌ها  وقتی فرودو هم اسیر وسوسه حلقه می‌شود و دیری نمانده که جنگ به نفع نیروی تاریکی مغلوبه شود ، این گولوم است که حریصانه  انگشت فرودو را با دندان می‌کند و به همراه حلقه به عمق جهنم سقوط می‌کند . هم بازی خودش را کامل می‌کند و هم جهان را از شر حلقه می‌رهاند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=گولوم hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/2jc6jxu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 10:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روی خط جنت آباد</title>
<link>http://felparantez.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;کتاب دا سیده زهرا حسینی&quot; align=baseline src=&quot;http://elclasico.persiangig.com/da2.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتاب &lt;STRONG&gt;دا&lt;/STRONG&gt; دست من هم رسید و الان چند روزی هست که تمامش کرده ام. کتاب روایت خاطرات یک خانواده ی ساکن خرمشهر است که در ابتدای جنگ تحمیلی و رسیدن خط مقدم جبهه به پشت دیوارهای خانه شان به شدت درگیر جنگ می شوند. جذابیت کتاب٬ نگاه غیرنظامی و زنانه ی راوی ماجرا یعنی خانم سیده زهرا حسینی از آن دوره است. &lt;BR&gt;دختر بزرگ خانواده که در ۱۷ سالگی٬ مجموعه سوابقی از سرم وصل کردن در درمانگاه مسجد جامع گرفته تا توزیع غذا در خط مقدم دفاع چریکی و شستشوی جنازه های درب و داغان در غسالخانه را به لیست تجربیاتش اضافه کرده و می تواند تلخی هایش را مزه مزه به مخاطب منتقل می کند.  البته برای روایت٬ کار به یک نویسنده سپرده شده تا جلوه ی ادبی و نگارشی٬ خواننده را با وجود از این شاخه به آن شاخه پریدن های مکرر تا آخر کتاب با خودش بکشاند. &lt;BR&gt;دا به گویش کردی یعنی مادر و کتاب از جهت ادای دین به زنان و مادران زخم خورده ولی سربلند دفاع مقدس اثری متفاوت است. بیانی روان و ملموس از وقایع در کنار توصیفات شدیدا دقیق و جزئی از این دوره ی تاریخی به این کتاب قطور جذابیتی داده که برای نسل جنگ ندیده که هیچ٬ برای آدمهایی که آن زمان دستی بر آتش داشته اند نیز تازه و کشف نشده است. چنین بیان عریانی از تلخی های دفاع مقدس که تا سالها بین هنرمندان تابو شناخته میشده از عوامل موفقیت کتاب است. تا جایی که به لقب سینمایی ترین کتاب حوزه ی دفاع مقدس رسیده و سینماگرانی مثل تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی برای ساخت سینمایی آن ابراز علاقه کرده اند.&lt;BR&gt;البته اگر بخواهند بر رسم امانت داری برای تبدیل کتاب به فیلمنامه پافشاری کنند گمان کنم با درجه ی بندی سینمایی٬ به عزیزان زیر دوازده سال و بیماران قلبی توصیه نشود. خصوصا به خاطر سکانس مرده شور خانه ی قبرستان خرمشهر و صحنه های تارانتینویی پاشیدگی لزج مغز و اقدام به جمع آوریش با چشم بسته توسط نقش اول فیلم!&lt;BR&gt;در کل کتابی است خواندنی. اگر خریدها و اهداهای دست و دلبازانه ی سازمان های دولتی را از عوامل رسیدن به &lt;A href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100916323328&quot;&gt;چاپ هفتادم&lt;/A&gt; کنار بگذاریم این انعکاس واقع گرایانه و توصیفات جزئی رمز موفقیت کتاب است. بیانی  بدون سرپوش گذاشتن و پایبندی به مصلحت های ساختگی مقدس مابانه. بیانی که نسل جوان و پرپرسش امروز مصرانه خواهان آن است و دریغش میدارند.&lt;BR&gt; پیشنهاد میکنم اگر طلبه ی خواندنش شدید شما هم از راه امانت کتاب از کتابخانه اقدام به خواندنش یا حتی ناخنک زدن بهش بکنید تا در طول مطالعه قیمت کتاب (یازده هزار تومان ناقابل) و مقایسه ی آن با پس اندازتان٬ تمرکز مطالعه را به هم نزند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=felparantez&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>http://felparantez.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
