فستیوالی با طعم کتاب

امسال نمایشگاه کتاب بسیار شلوغی را تجربه کردم. شبستان مصلی تهران بدون تهویه هوا به دخمه‌ای می‌مانست مملو از خربار خربار کتاب که خیل کتابخواران در آن دست و پا می‌زنند و به هر کتابی توکی می‌زنند و گاهی می‌یابند و بیشتر نمی‌یابند. بلبشویی بود. با چند نفس گیری و دوپینگ با بستنی و آب معدنی توانستم دوری تقریبا کامل بزنم. چند تایی از کتاب‌هایی که نشان کرده‌ بودم را یافتم و چندتایی به شانس و اقبال بیرون کشیدم. به هرحال از این فستیوال سیزده‌بدری ایرانی که اتفاقا طعم کتاب هم می‌دهد، سهم من اینهایی شد که این پایین لیست کردم.
باقی بودجه‌ی سالانه‌ی خرید کتاب ماند برای شهرکتاب‌ها و کتابفروشی‌ها. تا با وسواس بیشتر و به صرف یک فنجان آرامش، یار مهربان را با فراغ بال در آغوش بگیرم. آه خدای من!

غلاقه به خونه‌ش نرسید / ابوالفضل زروئی نصرآباد / کتاب نیستان
زیرخاکی / مجید قیصری / نشر افق
جانستان کابلستان / رضا امیرخانی / نشر افق
حاجی بابا میرغضب / اسماعیل محلاتی(مترجم ناصرالدین‌شاه) / آشیان
شبانه‌ها / کازوئو ایشی گورو / نشر چشمه
آموزش خط تحریری / محمدرضا خوشدل / نشر آرون
آنچه طراحان گرافیک و ناظران چاپ می‌دانند / بهرام عفراوی / سی‌بال هنر
پروانه‌های ابری / مونا اکبریان / هنر رسانه اردیبهشت

نمایشگاه را چگونه گذراندید؟

نفحات نف این مردم نازنین دلتنگی های نقاش خیابان48 یوسف آباد خیابان سی و سوم أبجديه الياسمين آفتاب پرست نازنین 

نفحات نفت/رضا امیرخانی/نشرافق
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم/جی.دی.سلینجر/ققنوس
این مردم نازنین/رضا کیانیان/نشر مشکی
پنج شنبه های دوست داشتنی/مژده پاک سرشت/هنررسانه اردیبهشت
أبجدیه الیاسمین/نزار قبانی/منشورات نزار قبانی
آفتاب پرست نازنین/محمدرضا کاتب/ققنوس
یوسف آباد خیابان سی و سوم/سینا دادخواه/نشر چشمه
قول/فریدریش دورنمات/نشر ماهی

+ یک نصفه ساندویچ کالباس و یک نوشابه و یک سیخ بستنی سالار

مجموعا با مخلّفات، حول و حوش سی چوق آب خورد که واقعا با این قیمت های پشت جلد حتی با تخفیف ده بیست درصدی، بودجه ی دندان گیری نیست.

یک کتابخانه حسرت

کرم کتاب 

تا سه چاهار سال پیش خوندن رمان و ادبیات داستانی رو کاری بی فایده و تلف کردن وقت میدونستم تا این که بالاخره جنس اعلا و ذغال خوب کار خودش رو کرد. دیگه منم و ته-مزه ی لذت یک قفسه کتاب خونده و حسرت یک کتابخونه کتاب نخونده!

پ.ن۱: از پیشنهاد هرگونه کتاب «خواندنی» به شدت استقبال می شود.

سلاخ خانه شماره 5

" بیلی به ساعت روی اجاق گاز نگاه کرد. تا آمدن بشقاب پرنده هنوز یک ساعت وقت مانده بود. وارد سالن شد، گردن بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حرکت میداد. تلویزیون را روشن کرد. کمی در بعد زمان چندپاره شد. بیلی فیلم آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکنهای آمریکا در جنگ دوم جهانی بود و درباره مردان شجاعی که آنها را به پرواز درمی آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا میکرد داستان آن چنین بود:
هواپیماهای آمریکایی که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان پس پسکی از زمین بلند می شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده ی آلمانی پس پسکی پرواز می کردند و ترکش خمپاره ها و گلوله ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آنها می مکیدند. با بمب افکن های سرنگون شده آمریکایی نیز همین معامله را کردند و این هواپیماها پس پسکی از زمین بلند شدند و به گروه خود پیوستند.
گروه هوایماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله های آتش می سوخت پرواز می کردند. بمب افکنها دریچه های مخزن بمب هایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله های آتش را کوچک کردند، آنها را به درون ظرفهای فولادی استوانه ای مکیدند و ظرفهای استوانه ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرفها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند. آلمانیهای پایین نیز دارای دستگاههای معجزه آسایی بودند که از لوله های فولادی دراز ساخته شده بود. با استفاده از این دستگاهها تعداد دیگری از ترکش خمپاره ها را از بدنه ی هواپیما و تن خدمه آنها مکیدند. با وجود این هنوز هم عده ای از آمریکایی ها زخمی بودند و وضع بعضی از هواپیماها بسیار بد بود. اما در آسمان فرانسه بار دیگر سروکله جنگنده های آلمانی پیدا شد و همه چیز و همه کس به حال اول خود بازگشت.
وقتی هواپیماها به پایگاه هود بازگشت، استوانه های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه ها را در کارخانه هایی که شبانه روز کار می کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آن را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک اینکه بیشتر این کارها را زنان انجام میدادند. مواد معدنی را برای عده ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آنها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند.
افرار نیروی هوایی آمریکا یونیفرمهایشان را پس دادندو دانش آموزان دبیرستانی شدند. و هیتلر کودک شیرخواره ای شد. بیلی پیل گریم پیش خود چنین تصور می کرد. این قسمت در فیلم نبود. بیلی بر اساس قرائن آینده را پیش بینی میکرد. همه دوباره بچه می شدند، همه انسانها بدون استثنا از جنبه زیست شناسی با هم دست به یکی می کردندو دو انسان کامل به نامهای آدم و حوا را به وجود می آوردند. بیلی پیش خود چنین خیال میکرد."


کتاب سلاخ خانه ی شماره پنج کتاب معرکه ایه! یک جورایی گزارش مالیخولیایی خاطره ای از جنگ جهانی اشلاختف فنفدومه از زبان آقای نویسنده: کورت ونه گات جونیور. جریان از این قراره که آمریکا درجهت تقویت متفقین برای کندن شر آلمانهای نازی نیرو میفرسته که از قضا کورت خودمان هم جزو گروه ارسالی ها رقم میخوره. آن هم چه گروهی: یک مشت آمریکایی درب و داغان که تنها رسانه ها برای خالی کردن ته دل آلمانها گنده شان کرده بودند. همان عملیات اولی نه دومی همه زمینگیر میشوند و اسیر ارتش هیتلر. بخوام یه کم دیگه تعریف کنم میبرندشان به یک شهر کوچک،درسدن، برای کار اجباری که از قضا با بمباران متفقین بعد از آن معروف هم میشود. اسیرها آزاد میشوند و برمیگردند آمریکا ولی دیگر هیچ وقت آدم قبلی نبودند. بلی، رسم روزگار چنین است.

تیکه ی تماشای مستند از تلویزیون به صورت وارونه که از کتاب انتخاب کردم نمونه ایست از ذهن شیزوفرنیک سرباز از جنگ برگشته.

- واقعه ی درسدن در سال 1945 با بمب های آتشزای ناپالم باعث مرگ 135000 نفر میشود.
- در مقام مقایسه با هیروشیما که 71379 نفر کشته داد میتواند پیامی برای منادیان خلع سلاح اتمی باشد.
- رمان سلاخ خانه شماره پنج در سال 1969 براساس تجربیات شخصی نویسنده نوشته شده است.
- کتاب با ترجمه ی انصافا عالی علی اصغر بهرامی توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده.

ناطور ترافیک

پشت میکروفن مصاحبه 

- بله. درحال حاضر پشت بند ناطور دشت٬ کتاب کافه پیانو رو در دست دارم.

- از مشوقین من در این امر بعد از پدر و مادرم که واقعا منو به این راه سوق دادن و ازشون متشکرم٬ ترافیک تهران هست. خصوصا بعضی گره های کورِ پدرمادردار که حس میکنم بهشون چقدر مدیونم.

- خواهش میکنم. البته من کوچکتر از اونی هستم بتونم پیامی داشته باشم ولی پیامی که برای هم سال های خودم دارم اینه که در بلند شدن توی اتوبوس و دادن جاشون به افراد سن و سال دار دست دست نکنند تا کمتر امثال ما کتاب بدست ها مورد چشم غره قرار بگیریم که هم کتاب کوفتمان می شود و هم اینکه ناگزیر به وایسادنیم هممون.

گولوم را نکش

جلد نخست ارباب حلقه‌ها جایی هست که یاران حلقه راهشان را ناچاراً از زیرزمین‌های هراسناک موریا می‌گذرانند. فرودو متوجه سایه‌ای می‌شود که چند روز است تعقیبشان می‌کند.با گاندلف صحبت می‌کند و گاندلف می‌گوید مدتهاست می‌داند گولوم منحوس در تعقیب آنهاست. فرودو می پرسد پس چرا همین حالا دخلش را نیاوریم. گاندلف خردمند می‌گوید: شاید هنوز وظیفه تاریخی دارد که باید انجام دهد..ما از پایان ماجرا بی‌خبریم.

گولوم زنده می‌ماند.

کسانی که کتاب را خوانده یا فیلم را دیده‌اند می‌دانند که در واپسین لحظات ارباب حلقه‌ها  وقتی فرودو هم اسیر وسوسه حلقه می‌شود و دیری نمانده که جنگ به نفع نیروی تاریکی مغلوبه شود ، این گولوم است که حریصانه  انگشت فرودو را با دندان می‌کند و به همراه حلقه به عمق جهنم سقوط می‌کند . هم بازی خودش را کامل می‌کند و هم جهان را از شر حلقه می‌رهاند.

گولوم

روی خط جنت آباد

کتاب دا سیده زهرا حسینی 

کتاب دا دست من هم رسید و الان چند روزی هست که تمامش کرده ام. کتاب روایت خاطرات یک خانواده ی ساکن خرمشهر است که در ابتدای جنگ تحمیلی و رسیدن خط مقدم جبهه به پشت دیوارهای خانه شان به شدت درگیر جنگ می شوند. جذابیت کتاب٬ نگاه غیرنظامی و زنانه ی راوی ماجرا یعنی خانم سیده زهرا حسینی از آن دوره است.
دختر بزرگ خانواده که در ۱۷ سالگی٬ مجموعه سوابقی از سرم وصل کردن در درمانگاه مسجد جامع گرفته تا توزیع غذا در خط مقدم دفاع چریکی و شستشوی جنازه های درب و داغان در غسالخانه را به لیست تجربیاتش اضافه کرده و می تواند تلخی هایش را مزه مزه به مخاطب منتقل می کند.  البته برای روایت٬ کار به یک نویسنده سپرده شده تا جلوه ی ادبی و نگارشی٬ خواننده را با وجود از این شاخه به آن شاخه پریدن های مکرر تا آخر کتاب با خودش بکشاند.
دا به گویش کردی یعنی مادر و کتاب از جهت ادای دین به زنان و مادران زخم خورده ولی سربلند دفاع مقدس اثری متفاوت است. بیانی روان و ملموس از وقایع در کنار توصیفات شدیدا دقیق و جزئی از این دوره ی تاریخی به این کتاب قطور جذابیتی داده که برای نسل جنگ ندیده که هیچ٬ برای آدمهایی که آن زمان دستی بر آتش داشته اند نیز تازه و کشف نشده است. چنین بیان عریانی از تلخی های دفاع مقدس که تا سالها بین هنرمندان تابو شناخته میشده از عوامل موفقیت کتاب است. تا جایی که به لقب سینمایی ترین کتاب حوزه ی دفاع مقدس رسیده و سینماگرانی مثل تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی برای ساخت سینمایی آن ابراز علاقه کرده اند.
البته اگر بخواهند بر رسم امانت داری برای تبدیل کتاب به فیلمنامه پافشاری کنند گمان کنم با درجه ی بندی سینمایی٬ به عزیزان زیر دوازده سال و بیماران قلبی توصیه نشود. خصوصا به خاطر سکانس مرده شور خانه ی قبرستان خرمشهر و صحنه های تارانتینویی پاشیدگی لزج مغز و اقدام به جمع آوریش با چشم بسته توسط نقش اول فیلم!
در کل کتابی است خواندنی. اگر خریدها و اهداهای دست و دلبازانه ی سازمان های دولتی را از عوامل رسیدن به چاپ هفتادم کنار بگذاریم این انعکاس واقع گرایانه و توصیفات جزئی رمز موفقیت کتاب است. بیانی  بدون سرپوش گذاشتن و پایبندی به مصلحت های ساختگی مقدس مابانه. بیانی که نسل جوان و پرپرسش امروز مصرانه خواهان آن است و دریغش میدارند.
 پیشنهاد میکنم اگر طلبه ی خواندنش شدید شما هم از راه امانت کتاب از کتابخانه اقدام به خواندنش یا حتی ناخنک زدن بهش بکنید تا در طول مطالعه قیمت کتاب (یازده هزار تومان ناقابل) و مقایسه ی آن با پس اندازتان٬ تمرکز مطالعه را به هم نزند.

ضیافت کتاب

ضیافت کتاب 

سهم من از بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران:

گوساله سرگردان/مجیدقیصری/نشرافق
دیپلماتنامه/یوسفعلی میرشکاک/کتاب نیستان
اسماعیل/امیرحسین فردی/سوره مهر
اشوزدنگهه/آرمان آرین/نشرموج
شوالیه های بدنام/دیویدگمل/کتابسرای تندیس
سرگذشت شاه عباس اول/بازنویسی تاریخ اسکندر بیگ منشی/اهل قلم
پارسیان و من/آرمان آرین/نشرموج
عرفان حافظ/استادمطهری/انتشارات صدرا

پ.ن۱: نمایشگاه امسال رو سعی کردم غرفه به غرفه بچشم. خیلی مزه داد ولی کتاب ناب بسیار و موجودی اندک! به قدر وسع و سلیقه از این ضیافت مستفیض شدیم.
پ.ن۲: امسال یک دور حسابی هم در بخش کتب عربی زدم. یک مجموعه نفیس از آثار نزار قبانی حسابی چشمک زد. یادم نیست اسم انتشاراتیش رو. در بحث دست و پاشکسته ای که با مسئول عرب زبان غرفه دنبال کردیم موفق به خرید تنها دوجلد از ده جلد نشدیم. "لا یا اخی فقط مجموع!"
ایشالا سال بعد یا بودجمون رو به صدهزار چوق برسونیم یا ناشر المحترم از حمار شیطون پیاده بشه یا چی؟!

وسوسه ی حلقه

ارباب حلقه ها

در برابر وسوسه اش نتونستم مقاومت کنم. بعد از جلد اول ارباب حلقه ها:یاران حلقه تصمیم گرفتم بی خیال خوندن کامل تریلوژی بشم. خیلی وقت بود دوست داشتم داستان ارباب حلقه ها رو به عنوان یک اثر ادبی بخونم. و از اون جهت هم که هیچ وقت فرصت نشد فیلمش رو کامل سرفرصت ببینم لذت بکر بودن داستان سرجاش محفوظ بود. تا اینکه اتفاقی مجموعه کتابهای جی آر آر تالکین تو کتابخونه به چشمم خورد. این کتابخونه از اون کتابخونه هاست. توی یک قفسه یه سری کتاباش رو که ورق میزنی بوی تاریخ و خس خس نسخه قدیمی بلند میشه اونوقت بغل همونا کتاب هست نو نو! ورق نخورده!
داستان روایت قشنگی داره. انگار وقایع نگاری زمان افسانه هاست. خوب که دقیق میشم میبینم مخی داشته این آقای تالکین! توی کتاب تحت تاثیر نقشه ی سرزمین ها هستم که اول کتاب چاپ شده. اسم گذاری کامل نواحی و جنگل ها و مسیر عبور حلقه مشخص شده. انگار نویسنده برای خلق این شاهکار مدتی توی این جغرافیا مسافرت کرده و نت برداشته.
میگفتم. جلد اولش رو که تموم کردم با این خودمو توجیه میکردم که همیشه قسمت اول چندگانه ها جاذبه ولرد آو رینگز چفت و بست بیشتری دارن و از نظر اصول دراماتیک بر دنباله ها میچربند. خوبیت نداره وقت واسه یک کتاب فیکشن بذاری توی این کمبود وقت و عقب بودن از برنامه ها. ولی انگار حلقه آدمو دنبال خودش میکشونه. امروز کتاب دوبرج رو گرفتم. دارم میخونمش. دیگه توی مود گندالف و فرمانروای تاریکی و هابیت و اِلف و دورف و این جک جونورا سیر میکنم.

 

ابلیس و مارگریتا

شیطان و مارگریتا

     در ادبیات و فیلمهای سینمایی مبتنی بر مسیحیت، شیطان نقش پررنگی دارد. در جهان ما آدم ها، از چنان اختیاری برخوردار است که گاهی تعیین کننده سرنوشت قلمداد می شود. درحالیکه کمرنگ ترین اثری از خدای خالق به چشم نمی آید. این از چند جنبه قابل بررسی است.

- از یک جهت تفکری است قائل به اینکه خدا بعد از خلقت جهان و راست و ریس کردن تمدن انسانها، با فرستادن رسولان، کار را چنان تمام کرده که الان کناری نشسته و تنها شاهد گردش این نظام است. و دست شیطان را  باز گذاشته تا هرکاری خواست انجام دهد و توازنی بین جمعیت بهشت و جهنم برقرار نماید. در این میان کورسویی از نور خدا در دل آدمها تنها جلوه ی خداست. و چیزی به نام وجدان تا در برابر دوراهی های تمام نشدنی شیطان راه غیر شیطان را برگزیند. انتخابی که بی نهایت سخت است چون قدرت خط دهی تنها بازیگر صحنه یعنی ابلیس خیلی بیشتر است.

- از جنبه ی دیگری نیز قابل بررسی و توجیه است. یک نگاه ناامید و بدبینانه. با این توصیف که کار جهان به درجه ای از سیاهی رسیده که تنها شیطان است که می تواند عرض اندام کند. شر و خودخواهی انسان جهان را به سوی تباهی کشانده. چنان که خدا نیز از این بشر دل بریده و همگی -بی راهنما- رها شدگانیم. این نگاه منجی را نیز به دید اسطوره و افسانه می نگرد. حتی در اثری مثل "مرشد و ماگاریتا"ی بولگاکف (که در عصر کمونیسم استالین می گذرد) مگر اینکه همین شیطان که میاندار امور است منجی باشد و پاداش آرامشی به دوعاشق بدهد. در این جامعه ی سیاه، خدا گویی رفته است و تنها در آخر داستان از طریق متی باجگیر، حواری مسیح پیغام می فرستد. درصورتیکه در برشهای تاریخی همین کتاب در عصر حضرت مسیح و داستان پیلاطس و تصلیب، به عکس بلبشو و وقایع سحرگونه وخارق العاده زمان حاضر، وضعیت به شدت عادی است.

نگاه اول تا حدودی ریشه در ثنویت آیین زرتشت دارد. وجود قدرتی اهریمنی همپای اهورامزدا. مثلا در فیلمی مانند "کنستانتین" که در آن تجسم شیطان را هم شاهد هستیم به این مسئله تاکید میشود که: پادشاهی خداوند گستره ای تا پای جهنم دارد، از آن به بعد شما تحت سیطره شاهزاده ی تاریکی خواهید بود. در این فیلم هم اثری جز متون و اوراد از خدا به چشم نمی آید. متن البته چیز کمی نیست ولی به هرحال صامت است. نیاز به تفسیر دارد و امکان برداشت های متفاوت و بعضا غلط از آن هست در حالیکه شیطان بی واسطه حضور دارد.

نگاه دوم هم به نظر می آید حاصل ناامیدی نسبت به آینده و اصلاح امور است. می گویند یکی از وظایف هنر و هنرمند پیشگویی و اعلام زنگ خطر برای آینده است. این تصویر سیاه از سیطره ی شیطان بر آینده می تواند هشداری از سوی هنرمندی دقیق٬ نگران و البته کمی بدبین باشد.

- یکی دیگر از زمینه های به تصویر کشیدن شیطان در رسانه های غربی و بویژه هالیوود را باید قرائت های جدید از کتاب مقدس و بویژه بخش مرموز مکاشفات یوحنا جستجو کرد. آنجاکه می گوید: «فرشته ای را دیدم که از آسمان پایین آمد .. او اژدها(شیطان) را گرفت و به زنجیر کشید و برای مدت هزار سال به چاه بی انتها افکند... پس از پایان هزارسال، شیطان از زندان آزاد خواهد شد» (عهدجدید، مکاشفات یوحنا، باب بیستم). همین موضوع در پایان هزاره دوم، سیل فیلمهایی همچون طالع نحس، جن گیر، بچه رزماری، پایان روزها، کنستانتین و حتی فیلمی مانند ون هلسینگ و یا دراکولا را موجب شد با شعار «شیطان ظهور میکند!». شیطانی با قدرت تصرف و تسخیر و حلول.

موجی که به تلویزیون ما هم رسیده با سریال هایی همچون "او یک فرشته بود" و "اغما" تلاش شده نسخه ای اسلامی و مطابق با روایات معتبر از شیطان ارائه شود. که موفقیت و ناکامی شان مبحثی جداگانه می طلبد.

 مرشد و مارگاریتا اثر میخائیل بوگاکف

پ.ن1: این متن بالا حاصل تحقیق و جوگیری این جانب می باشد تحت تاثیر رمان "مرشد و مارگاریتا" و شلنگ تخته انداختن های مکرر شیطان و دارو دسته اش در سرتاسر داستان.

پ.ن2: زبان نگارش و تیریب کتابخوانی (مطالعه ی مرشد و مارگاریتا پشت بند بیوتن) به هیچ وجه حمل بر فرهیختگی نویسنده وبلاگ نشود. والا خودم هم موندم تعجبی!

پ.ن3: تازه "راز داوینچی" دن براون را هم در این ماه خوندم. در به در دنبال یک نسخه با کیفیت از فیلمشم. جدای یکسری اطلاعات غیرضروری که نویسنده به نظرش اومده باید تو کتابش بچپونه، رمان دلچسبیه!

آلبالا لیل والا

سیلورمن

« سیلورمن یعنی مرد نقره ای. بی حرکت که بماند با یک مجسمه فلزی تفاوتی ندارد. تازه خودش را که تکان بدهد، دستٍ بالا مثل یک آدم آهنی می شود. موی نقره ای، صورت نقره ای، لباس نقره ای، کفش نقره ای، دست نقره ای... فقط دودوی مردمک چشم های خاکستری هستند که نوعی از حیات را در او نشان می دهند؛ تازه اگر آن پلک های سنگین نقره ای بگذارند... »
سیلورمن بدون اینکه تکانی بخورد پنهانی دکمه های کنترل از راه دور ضبط صوت دوباندی نقره ای اش را درخوش آمدگویی ات فشار می دهد. صدایی خشن با ریتم بلوز از یک حنجره ی فلزی درمی آید:
-آلبالا لیل والا آلبالا لیل والا البالا لیل والا البلالیل والا البلالیل ولا البلا للولا البلاءُ للوَلاء
 

پ.ن1: بعد از ماراتن امتحان ها فرصتی شد این رمان "بیوتن" رضا امیرخانی رو دستم بگیرم. شخصیت اوّل رمان که همنام رمان اول امیرخانی هم هست٬ اِرمیا٬ عشق و دلدادگی را در قامت دختری ایرانی مقیم آمریکا می بیند و از قطعه 48 بهشت زهرا عازم آمریکا "لند آو آپورچونیتی ز" و فیفث اوِنیوی نیویورک می شود. رمان خوبی است. نزدیک به شاهکار! دوماه نگذشته کتاب به چاپ سوم رسیده. هرچند ارمیای یک لنگ برهوای "بیوتن" به جذبه ی علی فتاح "منِ او" نمی رسد ولی همین که یکی مثل من چهارصد و هشتاد صفحه کتاب رو یک نفس به آخر میرسونه نشون میده رمان حرفهای زیادی برای گفتن داره. فضاسازی ها و بازیهای کلامی مخصوص امیرخانی و فصل درخشان دیسکو ریسکو...

پ.ن۲: اینجا هم درباره "بیوتن" خوب نوشته و اینجاها!