فستیوالی با طعم کتاب

امسال نمایشگاه کتاب بسیار شلوغی را تجربه کردم. شبستان مصلی تهران بدون تهویه هوا به دخمه‌ای می‌مانست مملو از خربار خربار کتاب که خیل کتابخواران در آن دست و پا می‌زنند و به هر کتابی توکی می‌زنند و گاهی می‌یابند و بیشتر نمی‌یابند. بلبشویی بود. با چند نفس گیری و دوپینگ با بستنی و آب معدنی توانستم دوری تقریبا کامل بزنم. چند تایی از کتاب‌هایی که نشان کرده‌ بودم را یافتم و چندتایی به شانس و اقبال بیرون کشیدم. به هرحال از این فستیوال سیزده‌بدری ایرانی که اتفاقا طعم کتاب هم می‌دهد، سهم من اینهایی شد که این پایین لیست کردم.
باقی بودجه‌ی سالانه‌ی خرید کتاب ماند برای شهرکتاب‌ها و کتابفروشی‌ها. تا با وسواس بیشتر و به صرف یک فنجان آرامش، یار مهربان را با فراغ بال در آغوش بگیرم. آه خدای من!

غلاقه به خونه‌ش نرسید / ابوالفضل زروئی نصرآباد / کتاب نیستان
زیرخاکی / مجید قیصری / نشر افق
جانستان کابلستان / رضا امیرخانی / نشر افق
حاجی بابا میرغضب / اسماعیل محلاتی(مترجم ناصرالدین‌شاه) / آشیان
شبانه‌ها / کازوئو ایشی گورو / نشر چشمه
آموزش خط تحریری / محمدرضا خوشدل / نشر آرون
آنچه طراحان گرافیک و ناظران چاپ می‌دانند / بهرام عفراوی / سی‌بال هنر
پروانه‌های ابری / مونا اکبریان / هنر رسانه اردیبهشت

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد




پ.ن1: مال خودمه! اختیارشو دارم! دوست دارم کل پست رو طرح پوستر اتود خودم از فیلمی که دیدم و خوشم اومده بزنم عنوانش رو هم مصرع اول آهنگ "غزال" آلبوم "بی‌واژه" محمد اصفهانی.
پ.ن2: آخرین ساخته داوودنژاد فیلم خوبیه. به جز بعضی سکانس‌ها از جمله سکانس اول که زیادی کش اومده باقی فیلم خوش ساخت و قابل تحسینه. رابطه نوه و مادربزرگ و پایان امیدوارش بسیار دلنشین از آب دراومده. دو تا کاراکتر آس هم رو کرده تو این فیلم: یکی شخصیت معمار و ترکیب سادگی‌ها و میل به مخ زنی‌ش و یکی هم پسری که با تریپ کلاه کپ و عینک دودی و شلوار شیش جیب خیلی بی‌خیال و ریلکس با مادربزرگ نگران هم‌کلام میشه و بی منت میرسونتش متل قو. آلبوم آخر اصفهانی هم بعد از پنج سال همونطور که انتظار میرفت شنیدنیه. "با هنرنمایی سی نفر از زبده ترین هنرمندان ایران و ترکیه خواهش میکنم کپی نکنید!"

آش شله‌قلمکار3

حال آدمی که یه تغار آش شله قلمکار جانیفتاده پر از نخود لوبیا و عدس و مقدار معتنابهی باقالی به خوردش داده‌اند و پشت بندش یک چرت آشفته مالیخولیایی دیده باشد. این حال من است در حال پیاده‌روی در خیابان مسیر سینما بعد از مستفیض شدن از دستپخت مسعود ده‌نمکی؛ اخراجی‌ها3.
طی یک فرایند سریع و غافلگیرانه و کمی تا قسمتی کنجکاوانه‌، دم‌دم‌های صلات ظهر سر از سالن خلوت نمایش فیلم درآوردم. آدمیزاد است دیگر! نگاه مثبت و کنار گذاشتن پیش‌داوری‌ها و فرصت دادن دوباره به یک کارگردان و این حرفها.
اینجا نمی‌خواهم بحث محتوا بکنم و خطر وارونه جلوه دادن و تحریف تاریخ و انگلولک کردن حافظه معاصر مخاطب را باز کنم. به انواع و اقسام هجوهای غیرمنصفانه سیاسی فیلم هم کاری ندارم. واقعا اینجوری بود؟! بگذریم.
از طرف یک "فیلم ببین" که سعی می‌کند فیلم خوب ببیند توصیه‌ای دوستانه برای کارگردان فیلم دارم. آقایی که دوربین دست گرفتی و با پولی که جیرینگی می‌ریزی پای ستاره‌ها می‌خواهی بترکانی و شاهکار معناگرا خلق کنی، بالاغیرتا برو فیلمسازی یادبگیر. آموزش دارد دیگر. مرحله دارد. فوت و فن دارد. این شخصیت‌های لنگ درهوا و خط سیر داستانی بی سروته واقعا روی اعصابند. با قدرت چسبندگیِ آب دهن چندتا جوک و هزل، چندتا فیلم دیگر می‌خواهی به خورد خلق‌الله بدهی؟ برو یاد بگیر. به خدا رانت‌ها و حمایت‌های فوق ویژه تا آن موقع صبر می‌کنند. هیچ جا نمی‌روند.

عنوان ندارد

محافظه کار شده‌ام. سختم است از روزگارم بنویسم. از هر آنچه در بالاخانه‌ام می‌گذرد و اسمش را می‌گذارند درگیری‌های مزمن ذهنی. از تلخی هایی که قلپ قلپ بالا می‌کشم و کپسول صبری که شب شب ته حلق می‌اندازم. و افاقه هم می‌کند، اِی همچین. ولی از عوارضش همین که کمترچیزی سرذوقم می‌آورد. اصلا دستم نمی‌رود از سیاست بنویسم. از گردوهایی که می‌گویند اگر ما نگوییم گرد نیست. از اصول سلیقه‌چین شده‌ی مریضی که بر رسانه‌ها حاکم است. و من را قانع نمی‌کند. و انگار اصلا نمی‌خواهد امثال من را قانع کند. انگار خط کشیدن دور من و نهایتا شنیدن غرغرهای من برایش بسیار کم هزینه‌تر و بامزه‌تر است. و من نمی‌خواهم جزو بندگان غرغرو باشم. از شلنگ تخته انداختن‌های سیاسیون واخورده اینترنت آزاد هم بیزارم. برای پیدا کردن جواب سوالهایم خیلی می‌گردم. سعی میکنم زیاد بخوانم. با تناقضات بند بند قانون با جمله جمله اظهارنظرهای اقتدارگرایانه کنار نمی‌آیم. حرفهایم نرسیده به وبلاگ با استناد بر قانون جرایم رایانه‌ای که خودم برای خودم تعریف کرده‌ام می‌رود در پوشه قرمز. بیایم تیتر بزنم "هفتاد روز حبس خانگی غیرقانونی" و از مدینه فاضله علوی بنویسم که چه؟ برای که؟ حوصله‌ی بحث هم ندارم. بحثهای تکراریِ بی‌منطقِ لجبازانه‌ی ازبالابه‌پایین که عمده‌ترین نتیجه‌اش کدورت پنهان است. آقا شما راست میگی. مدتی است اینطوری‌ شده‌ام. خوب نیستم. محافظه‌کار شده‌ام. دعا کنید خوب شوم.


مانیفست

فریاد نمی زنم
نزدیک تر می آیم
تا صدایم را بشنوی

                           [عمران صلاحی]