چمدون

...
مرد هر جا میرفت
تنهاییش را
با خودش میبرد

...
مرد هر جا میرفت
تنهاییش را
با خودش میبرد

خاطرم هست سفرهای خانوادگی که جمیعا در هتلی متلی مسافرخانه ای چیزی مستقر میشدیم از ابتدای باز کردن چمدانها مصیبت روز آخر و جمع آوری محتویات لذت مسافرت را از دماغم درمیآورد. ترکیب شدن ویژگی خانوادگی (یا ملی!) عشق به دقیقهی نود با توانایی بالقوه جمعی مان در تبدیل کردن یک چاردیواری به رودهی سگ در کوتاه ترین زمان ممکن را اهل بخیه خوب درک میکنند که هیچ رقمه به هم نمیسازند. البته برای مسافرتهای دسته جمعی که باید به خوش گذراندن طی شود از جهت اینکه آدمهای مایه داری نیستیم که هرروز بخواهیم برنامه سفر جور کنیم یکی دو تا کپسول بی خیالی قضیه دماغ و نگرانی و اینها را کلا منتفی میکند تا روز آخر که خدا بزرگ است. برای سکانس آخر این مسافرتها پدرخانواده چمدان به دست به دنبال قطار آماده حرکت صحنهای آشنا و برای خودش کلی هپی اند است.
ولی حالا در مقیاسی بزرگ تر با این پیش فرض، مسئله بغرنج اثاث کشی را فرض بگیریم. آن هم یک عمر اثاثِ یک خانوادهی نسبتا پرجمعیتِ علاقهمندِ به خاطراتِ مستتر در پسِ وسایلِ زهواردررفته. تصورش مو به تن آدم سیخ میکند. بالاانداختن مدام آن کپسول کذایی دیگر جواب نمیدهد. اوردوز که معرف حضور هست؟ فشار از پایین و چانه زنی از بالای صاحبخانه هم مجالی به این بی خیالی ها نمیدهد. آن هم بعد از یک ماه عقب انداختن موعد تخلیه. باید پــا شد.
این است روزگار من! وسط انبوهی از اثاث تاحدی بسته بندی شده. کنار راهرویی از کارتن که تنها یک نفر میتواند برود و نفر دیگر باید بایستد تا این رد شود تا راه باز شود. لپ تاپ نیمه جانی در بغل. دارم تایپ میکنم. تا در اذهان و خاطرات این وبلاگ ثبت شود. شاید محض عبرت آیندگان.
ــــــمــــــــــــــــــــــیگـــــــــــذرد


نمیتوانم بگویم این فیلم را دوست دارم یا نه!
تماشای این کنتراست یک سوال را طرح میکند: چرا این شد؟
ممکن است جواب، چندتا از این گزینهها یا همه موارد و یا چیزی باشد غیر از اینها.
ولی مطمئنا پاک کردن صورت مسئله پاسخ آن نیست.
پذیرفتن مسئله اولین قدم برای رسیدن به حل آن است.
سوال درد دارد. نگرانی برای پیدا کردن و عملی کردن راه حل از آن بیشتر.
این است که هنوز نمیتوانم بگویم "زندگی با چشمان بسته" را دوست دارم یا نه!

"پروردگار ما، اگر فراموش كرديم يا خطا كرديم بر ما مگير.
پروردگار ما، بندى بر ما مَنه چنانكه بر كسانى كه پيش از ما بودند نهادى.
پروردگار ما، و آنچه ما تاب آن را نداريم بر دوش ما منه،
و از ما درگذر
و ما را بيامرز
و بر ما رحمت آر
"
-سوره بقره آیه 286
(1) گلدان اطلسی گوشه حیاط را میشکند، با ماژیک روی دیوار اتاق خط خطی میکند، برای عروسک خواهرش سبیل میکشد، مشقهایش را نمینویسد، حرف بد میزند، علیرغم محبت پدرومادرش به آنها بیادبی میکند، بی اجازه از خانه بیرون میزند، پی بازی و دعوا و شیطنت.
این کودک سرتق شب که با گردن کج به خانه برمیگردد، برای عذرخواهی، پدر و مادرند که حرف در دهانش میگذارند. تا راهش دهند. تا به راهش بیاورند.
(2) آیاتی که در قرآن با "ربنا" و "اللهم" شروع میشوند از مهرآمیزترین آیاتند. به انسان یاد میدهند بخواهد. چه چیزی بخواهد. از چه کسی بخواهد.
(3) 67 آیه از آیات قرآن را که با کلمه ربنا میشوند در ادامه مطلب کپی-پیست شده. به قدر تشنگی باید چشید.

" دارم دروغ میگم؛ دارم میرم شیره كش خونه. معتاد شدم، دارم میرم بعد از اینكه مواد كشیدم جُرم و جنایت كنم. آدم بكشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم میكنم باهاش شبا آدم میكشم، بعد دم صبح دوباره میرم شیره كش خونه. كلی تو این مدت آدم كشتم؛ واسه این كه منو نشناسن سبیل مصنوعی میذارم، بعد میرم آدم میكُشم. كوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ كوش؟ به خاطرِ همینه كه شبا هذیون میگم؛ چون دسته های مافیایی دنبالمن؛ سَرانِ پنجتا خانواده دنبالمن؛ دارن نقشه میكشن این خونه رو با دینامیت بتركونن. یكی از همین شبا هر سه تامون تیكه تیكه میشیم و میریم هوا… یه چیزی بهت بگم مامان؛ آدم بمیره بهتر از اینه كه خُل باشه ولی فكر كنه سالمه "